|
|
|
|
|
با سلام! اینجا ایران است. ستاد خبرگزاری علاف و بروبکس نیوز! و اینک اخبار امروز ما متعلق به بازدید از نمایشگاه قرآن و عترت واقع در بلوار شهید فهمیده اهواز... پریروز به بچه های خوب و خوشگل و دلبر و... کلاسمون رضایت نامه دادن تا ما هم عین بچه های خوب و خوشگل و دلبر و... امضاش کنیم تا بریم نمایشگاه! ما هم چون می دونستیم کارت اینترنتاش مفته همون روز امضا کردیم و گذاشتیم توی کیفمون. و اما... سر زنگ فارسی بود. دبیر دستور جمع کردن رضایت نامه ها را داد. مبصر کلاس ملقب به «الی» رضایت نامه ها را جمع ساخت. در این بین... علاف: 4چشمی من رضایت نامه ندارم! 4چشمی: خنگول! به طاعون بگو! علاف: طاعون! من رضایت نامه ندارم! و این معضل نیز به دست چلاق طاعون برطرف گردید و بچه های خفن کلاسمون به سوی سرویس ها روان شدیم (خیلی نگران نباشید اینا از اثرات ادبیاته!) در بین راه بچه ها کمی از استعدادهاشون رو درخشان کردن: یه توپ دارم قل قلیه! تپل موپولو فلفلیه... خلاصه با هر بدبختی بود به نمایشگاه رسیدیم و اونجا خاله طاعون ملقب به خاله فاطی رو دیدیم و کلی سلام و احوال پرسی کردیم. سپس دور از چشم معلم ها سریعا به طبقه بالا محل فروش کارت اینترنت های مفتی (10 ساعته 1400 تومان) رفتیم. از بخت بد اون جا پسرکی جوان و سوسول مسلک در این بین من و علاف با بقیه مصاحبه ساختیم: - می بینم که دارید پول خورد می کنید. هدفتون از این کار چیه؟ - هیچی. - چرا هیچی؟ - پس چندتا؟ - هیچی! - استقبال از این جا چطوره؟ - عالی بود! - هدفتون از راه رفتن چیه؟ - می خوام واسه داداشم کتاب بخرم. - برو اون جا زیبای خفته داره! - احمق داداشم پسره! - به نظرتون عرضه کارت اینترنت چجور بود؟ - مفت بود! - برو بابا! دیوونه! - باحاله! - چرا آهنگ پخش می کنی تو تالار؟ - کرم دارم! - هدفت از خرید کتاب چیه؟ - شما اول بگو هدف چیه؟ - خانوم من خبرنگارم شما بگو! - تو بگو تا منم بگم - اصلا نمی خواد بگی برو! - نه می خوام بگم - خب بگو! - چی بگم؟ - یه چیزی بگو! - خانم بفرما اون ور. در این این هنگام صدای جیغ طاعون با فرکانس 123254 هرتز در سالن پیچید: - بچه ها دستش خورد به شیشه ! همه عطر ریخت بیرون! - طاعون تو هنوز اون جایی؟ - آره بابا! دارم با این کل می سازم! - راحت باش بساز! گلشن این چن تاست؟ - دو تا! ولی عینکم گم شده هیچ جارو نمی بینم! بالاخره به طبقه پایین مراجعت نمودیم و دیدیم که یه آقایی داره رو پارچه سبز با نخ طلایی یه کاری می کنه. ولی چه کاریش رو دیگه نمی دونم! خلاصه داشتیم اینو نظاره می کردیم که کسی گفت: - مقنعه هاتون رو درست کنید دارن فیلم می گیرن! من فکر کردم همون پسر جوونه س که یه دوربین دستشه داره عکس می گیره ولی دیدم عارفی 50 و چند ساله س که داره فیلم می گیره (صبح بخیر!) دیگه داشتیم می رفتیم که آقایی گفت: - از این جا نمی شه برید! برین طبقه بالا! حالا با هر بد بختی بود از سالن اومدیم بیرونو رفتیم مدرسه!... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386ساعت 14:22 توسط 4چشمی
|
|
||