تبليغاتX
ستاد مرکزی خبرگزاری علاف اند بروبکس نیوز - با تموم وجود به یادت خواهم بود...!

 سلام

سلامی به گرمی......

سلامی به زیبایی.......

واقعا نمی دونم دیگه بگم چی؟ اخه یه زمانی هر وقت می خواسم نامه بنویسم همیشه می گفتم:

سلامی به گرمی دل های اهواز. اما حالا دیگه دل های اهواز گرم نیست دیگه افتابی نیست زیبا نیست

خیلی زمان نیازه تا دلامون دوباره گرم بشه شاید هم اصلا فرصتش پیش نیاد

از این حاشیه ها که بگذریم می خواستم یه مطلبی رو بگم:

یه مدت من حسابی سرم شلوغ بود البته همه ی دغدغه هام همش یه چیز بود ولی همون  یه چیز اونقدر سرمو تو چاه کرد که اصلا یادم رفت که عضو وبلاگ نویس های یه سایت هستم تا اینکه اونروز خیلی اتفاقی عکس های بچه های گروه علاف رو دیدم اومدم و به سایت یه سرزدم و ناگهان حرفایی از ذهنم عبور کردن حرفای نگفتنی غمگین که خیلی وقته دوست داشتم به بچه ها بگم اما لحظه های شاد و پر خنده ی مدرسه که همه ی بچه ها نیشتشون رو تا بنا گوش باز می کردن و از ته دل بی بهونه می خندیدن اجازه ی اینو بهم نمی داد . بعد از تعطیلی مدرسه زنگ زدن به همشونو گفتن این مطلب اونم پشت تلفن واقعا دل می خواست که اونم من  نداشتم

این سایت خبر گذاری علاف اند بروبچزنیوزه که همیشه ما توی مدرسه زنگ هایی که معلم ها نمی یومدن دورهم جمع می شدیم و یکی از علاف ها با یک برگه و خودکار یه گزارش از فرزانگان می نوشت و همون شب اون را اپ می کرد اما این بار دیگه خبری از مدرسه نیست خبری از گزارش نیست خبری از علاف ها نیست

حتما پیش خودتون فکر می کنید که اول مهر دوباره مدارس باز میشن و ما علاف ها دور هم جمع می شیم و همون حکایت همیشگی دوباره تکرار میشه اما باید اینو بدونین که مدرسه و گزارشو علافا زمانی که حتی یکی از ما نباشه واقعا برامون صفایی نداره

من این دفعه دیگه نمی خوام گزارش بنویسم دیگه نمی خوام یه مطلب طنز امیز بنویسم دیگه نمی خوام بگم :(با سلام از سایت خبر گزاریه علاف اند بروبچزنیوز مزاحمتون میشیم ...........) نه !

 این بار می خوام حرفای دلمو بدون هیچ چاپلوسی بگم نه تنها من بلکه حرفای همه ی بچه های کلاس که اونو یه روز توی قسمتی از مغزشون دریافت کردن و به دریچه های قلبشون فرستادن اما به دیده ی زبون بیان نکردن.

علاف جان زیبایی تموم تار و پود کلاس به تو و وجود تو بود.زنجیر های سخت قوانین مدرسه رو فقط حرفای تو اغوش تو و دلگرمی های تو التیام می داد.

وقتی پیش هم می نشستیم تو همیشه از نا امیدی می گفتی همیشه از این می گفتی که وقتی هم قد بزرگترا شدیم دوست داری یه جایی بری که هیچ کس نباشه و فقط خودت باشی همیشه از تنهایی میگفتی اما بین همون حرفات همیشه امیدی بود واسه ی ما.

زیبایی توی حرفات بودو مهربانی توی دلت.هر وقت توپ بچه های شهید بهشتی می افتاد توی مدرسه ی ما من می دویدم تا توپو بهشون بدم و همیشه با مانع تو روبه رو می شدم و بهم می گفتی که غیرتت اجازه نمی ده و من با چشمای گریون می رفتم پیش مامان بزغالمون و اون هم می افتاد به جون تو که چرا با تک دختر من دعوا می کنی.

علاف جان دلم برای تک تک ثانیه هایی که بات بودم تنگ شده

دلم واسه روزهایی که می رفتیم نماز جماعت و بوی گند جوراب تو فضای اونو پر می کرد و قبل از اینکه به مشام ما برسه  خودت بهمون هشدار می دادی که در دماغاتون رو بگیرین تنگ شده

یا واسه غیرت بازی هایی که سر من که خواهرت بودم و مامان بزغاله در می اوردی

باور کن که اینا رو از اعماق وجودم می گم

تا به حال به کسی نگفتم که دلم براش تنگ شده اما این بار به تو می گم اونم از اعماق وجودم

ارزو می کنم که دوباره شیرینی اون لحظه ها رو توی قلبم احساس کنم

علاف جان بهت التماس نمی کنم چون ارزش دوستیمون ازمرزهای التماس فراتراست اما ازت خواهش می کنم که لحظه های شیرین اون موقع ها هر چند که دیگه بر نمی گرده رو از مون نگیر.

دوستیمون با رفتن تو به ظاهر تموم میشه اما در باطن نه تنها من بلکه همه ی بچه های کلاس دوست دارن که پایدار بمونه.

با بقیه کار ندارم اما من شخصا نمی دونم اول مهر رو بدون تو چه جور شروع کنم بدون مزه پرونی های تو بدون پروژه های با مزه ی تو و یا بدون حافظه ی بالای تو.....

اول مهر که ما میریم همه هستن : صغی مغی فژی مامان بزغاله و بچه هامون اما همه ی اینا نمی تونه جای تو رو واسم پر کنه.....

عیب نداره! خوشبختانه مامان بابای من و حتی اطرافیانم از بچگی دل کندن از کسانی که دوسشون دارم رو با کاراشون در تک تک مراحل زندگی بهم یاد دادن و الان هم می دونم که چه جور عشقمو توی دلم نگه دارم مثل همون موقع که سارا رو دوست داشتم  و نتونستم بهش بگم و زمانی که جرئت کردم اون رفته بود.

اما الان دیگه این فرصتو از دست نمی دم:

علاف جان

دوست دارم  باهمون یه دونه قلبی که دارم

 دوست دارم  باهمون اشکایی که هر وقت یادت می افتم توی چشمام جمع میشه

دوست دارم  باتموم اون ستاره هایی که مغزشون به خاطر تو فرمان درخشیدن رو صادر می کنه

و در اخر هم بهت میگم :

من و بچه های کلاس قول می دهیم که در گلخانه ی قلبمان گل تو را تا ابد به یادگار داشته باشیم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 3:17  توسط اچ آی وی  |