تبليغاتX
ستاد مرکزی خبرگزاری علاف اند بروبکس نیوز

آقای مهرنیا (سواری سابق) مشغول توضیح دادن مسئله به یکی از بچه ها بود. در این بین من (چهار چشمی) ، شیطونک و آب نبات دلقک بازی می کردیم که ناگهان:

شما سه تا!!! چه خبرتونه؟

من : هیچی آقا. ببخشید.

دبیر محترم (!) چشم غره ای نثار روح پاک1 ما کرد و قائله2 به ظاهر ختم شد. اما اچندی بعد بر همگان آشکار شد که این داستان سر دراز دارد و این دشمنی باقی خواهد ماند. آن هم زمانیکه بنده3 برای گرفتن اجازه خارج شدن از کلاس (اهم) به سمت میز دبیر رفته و ایشان من را کاملا ضایع نموده و اجازه ندادند!!!

چند دقیقه بعد پای گیلاس که تنها گناهش هم نیمکت بودن با آبنبات بود نیز به ماجرا کشیده شد: خانم درست بشین. این چه وضع نشستن توی کلاسه؟

کمی بعد...

مسئله ای فوق العاده آسون و آبکی به سان تخم مرغ4 مطرح شد و من در حالیکه مایلها دور از کلاس مشغول حل کردنش بودم، توسط گیلاس خوانده شدم: چهارچشمی، با توئه. برو پا تخته. حیران نگاهم از آبنبات به سوی آقای سواری چرخید و ایشان فرمودند: بیا پا تخته. در این لحظه تمام نقشه های من برای به قتل رساندن دبیر محترم(!) محو گردیدند و من که خویش را ناچار به قبول تقدیر و سرنوشت شومم می دانستم، به سمت تخته روان5 شدم. مسئله حل شد اما کینه توزی دبیر نیز روشن گردید. و این بار دامن6 شیطونک را گرفت...

از قرار شخصی از آن سوی کلاس گفته بود که : فکر کرده بلد نیستیم (جمله پیشین درباره دبیر می باشد) و آقای سواری با فرض این که فرد مذکور شیطونک است، خطاب به او فرمود: من می دونم این سوال خیلی آسونه و بلدید. شیطونک، مظلوم و بره وار، با تمام قدرت خود اتهام را انکار کرد اما دبیر علاقه ای به شنیدن دفاعیه او نداشت و مدت ها پیش رای خود را صادر کرده بود...

______________________________________________

پ/ن ها:

1-     این جا دو تا کلمه مورد بحث قرار میگیره. یکی روح و اون یکی پاک. روح که داریم. حاضرم قسم بخورم!!! و اما پاک... خب خیلی نه. اما روحمون پاکه. قسم نمی خورم ولی باور کنید.

2-     مطمئن نیستم قائله رو چجوری می نویسن. یه چک بکنید.

3-     نکته کلیدی بنده نیست بلکه پررویی بنده اس!

4-     اگه خیلی شنگولید می تونید به جای تخم مرغ، تخم حیوانات دیگه رو در نظر بگیرید. اما مراقب باشید اشتباهی تخم خروس یا حیوانات غیر تخم گذار رو در نظر نگیرید!

5-     درسته! من بدنم جامد نیست! من مایع هستم. گاهی هم گاز میشم. ( و گاز می گیرم...)

6-     برای مبارزه با غرب زدگی و ترویج اسلام باید بگم که دامن شیطونک بلنده. بدون هیچ گونه چاک یا پارچه ی نازک . کاملا گشاد همراه با زیردامنی ، جوراب شلواری و جوراب مشکی کلفت!

7-     ببخشید اگه بی مزه شد. فقط دو هدف داشتم. 1. ستاد از حالت جسد بودن به نیمه جون بودن تبدیل بشه. 2. معرفی آبنبات و گیلاس. و خبر خوب اینه که قراره بقیه میوه ها رو هم به بازار مصرف عرضه کنیم...

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 9:39  توسط 4چشمی  | 

سلام!

سلامی گرم به همه آنانی که گرمای عشق را با تمام وجودشان لمس کرده اند و سلامی همراه با فریادی بلند از ته اعماق وجود به دوست و همکلاسی عزیزم علاف!

پست علاف منو یه جورایی غمگین کرد. باعث شد فکر کنم یه خداحافظی رسمی از طرف همه لازمه! یک کمی صبر کنید تا از کل ماجرا خبردار بشید.

 

بقیه رو نمی دونم ولی من واقعا نقطه شروع دوستیم با علاف رو یادم نمیاد! واقعا اولین باری که دیدمش کی بود؟ برخوردمون چی بود؟ نمی دونم!

اولین چیزایی که از دوستیم با علاف توی ذهنم موندن کتاب خونه رفتن هامونه! همین! این که نمی شد هفته ای چند بار نریم اونجا! اینم یکی از نقاط شترک منو علافه دیگه! (به جز این که مادر و پدرامون توی یه سال به دنیا اومدن و توی یه سال ازدواج کردن!)

داشتم می گفتم! بعدش دیگه چیزی یادم نیست تا ... تا کجا؟ تا سارا! تا اونجاییکه با سارا دوست شدم! شاید هم من دوست نشدم ، اون شد! ولی در هر صورت با هم دوست شدیم! مهم نیست! مهم اینه که کم کم شدیم یه اکیپ! یه گروه که ...  بی خیال! خلاصه آخر سال شد و سارا خانوم قصه ما رفت! ربطش به علاف اینه که من یه چند ماهیه فهمیدم که علاف و سارا چقدر با هم خیلی دوستن! حالا!

می دونی؟ خیلی گروه خوبی بودیم! اگه یکی ناراحت می شد یا ناراحتش می کردیم زود از دلش در میاوردیم! البته هی دور خودمون می چرخیدیم و هی دوباره همین هی تکرار می شد!

تا اینکه زدیم و رفتیم تا شد کلاس دوم! بی خودی و الکی الکی یه سال الکی بزرگ شدیم. البته هر کی ندونه شما که می دونین ما با کودک درونمون زندگی نمی کنیم بلکه همچنان هی کودکیم. قدمون به زوری سالی 0.5 سانت بلند می شه ولی عقلمون زیاد نمی شه که هیچ! من واقعا  فکر می کنم شکر خدا هر سال احمق تر و بچه تر هم می شیم! خدا هم آخر و عاقبت مارو ختم به خیر کنه هم شمارو که دارید اینا رو می خونید. 

خلاصه! با همه بدبختی ها و ناملایمتی ها من فکر می کنم سال دوم الحق که معرکه بود. شاید به لطف و میمنت مرحوم سارا بود! نه؟! البته یه جورایی بد هم بود چون من چهره ای از علاف دیدم که باعث شد برای مدتی حتی ازش بدم بیاد!!! خدا رو شکر که اون روزا رفتن! ایشاالله شما هم بری دیگه برنگردی!

داشتم می گفتم! هی نزن تو حرفم بی ادب! سال سوم! دیدین چه بی خودی شدیم سال آخری! اوا! مامانمون اینا! امتحان تیزهوشان داریم! وا! خدا مرگت بده فیلتر که کشتی مارو! یکی از دغدغه های امسال ما علاف بود! علافی که جفت پاهاشو کرده بود تو کفشش و من هرچی می گفتم پسر! در بیار پاهاتو! کفشت می ترکه نه من پیرزن پول دارم برات بخرم نه مامان بزی (همون بزغاله) می تونه برات بخره ولی پاهاشو در نیاورد که نیاورد و آخر هم کفشش ترکید ولی بوی گندش باعث نشد مماخامونو بگیریم بلکه باعث شد خودش رو از دست بدیم! آخه این قدر واسه کفشش گریه کرد که مارو از یاد برد! الان که گریه اش قطع شده و حافظه اش داره برمی گرده هم پشیمون نیست! نمی دونم چرا؟! شاید چون تازه فهمیده بود که اصلا کفشش رو دوست نداشت! چی شد! قصه گفتم! ولی راست بود!  علاف رفت! البته فقط از مدرسه رفت وگرنه هم خودش هم شماره خونه و موبایلش هستن! هم جای پاهاش که قلب ما رو شکوند و جیگرمونو خون کرد و دیافراگممونو پاره!

نوه عزیزم با اون مان بزرگ مان بزرگ کردن هات! زیباروی من! خیلی دوست دارم و خلاصه این که نازنین! منم مثه خودت بدم! منم می خوام دوروغ بگم! منم دورنگی بلدم! ولی من این کارا رو نمی کنم چون دوست دارم و خودت می دونی چقدر پس خودتو به جاده ملاثانی نزن!

در مرام ما رفیقان نیست رسم ترک دوست، عهد با هر که ببندیم جانمان در دست اوست!

همیشه به یاد داشته باش که ستاره ای که در گوشه آسمان می درخشد به نام توست!

ای نازنین من! آیا تو هم ستاره من خواهی شد؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 15:45  توسط 4چشمی  | 

با سلام!

اینجا ایران است. ستاد خبرگزاری علاف و بروبکس نیوز!

و اینک اخبار امروز ما متعلق به بازدید از نمایشگاه قرآن و عترت واقع در بلوار شهید فهمیده اهواز...

پریروز به بچه های خوب و خوشگل و دلبر و... کلاسمون رضایت نامه دادن تا ما هم عین بچه های خوب و خوشگل و دلبر و... امضاش کنیم تا بریم نمایشگاه! ما هم چون می دونستیم کارت اینترنتاش مفته همون روز امضا کردیم و گذاشتیم توی کیفمون. و اما...

سر زنگ فارسی بود. دبیر دستور جمع کردن رضایت نامه ها را داد. مبصر کلاس ملقب به «الی» رضایت نامه ها را جمع ساخت. در این بین...

علاف: 4چشمی من رضایت نامه ندارم!

4چشمی: خنگول! به طاعون بگو!

علاف: طاعون! من رضایت نامه ندارم!
طاعون: الان برات می سازم.

و این معضل نیز به دست چلاق طاعون برطرف گردید و بچه های خفن کلاسمون به سوی سرویس ها روان شدیم (خیلی نگران نباشید اینا از اثرات ادبیاته!)

در بین راه بچه ها کمی از استعدادهاشون رو درخشان کردن:

یه توپ دارم قل قلیه! تپل موپولو فلفلیه...

خلاصه با هر بدبختی بود به نمایشگاه رسیدیم و اونجا خاله طاعون ملقب به خاله فاطی رو دیدیم و کلی سلام و احوال پرسی کردیم. سپس دور از چشم معلم ها سریعا به طبقه بالا محل فروش کارت اینترنت های مفتی (10 ساعته 1400 تومان) رفتیم. خلاصه رفتیم بالا و در عرض سه سوت کارت هامون ر و خریدیم. طاعون هم اومد پیش ما و با هم به سمت عطر فروشی رفتیم. (که ای کاش نمی رفتیم)

از بخت بد اون جا پسرکی جوان و سوسول مسلک عطر می فروخت که فهمیدیم از تهران اومده (ویش!) ایشون عطرها رو روی دستمون می ریخت تا بوشو استمشام کنیم (به یک دبیر دیکته نیازمندیم) و خلاصه مردیم از بس عطر پاشیمون کرد یاروئه! یه عطری بود نارسیس (به یاد نارسیسا مادر دراکو) ولی خفن بوش تند بود! یه عطری هم بود که اسمش مورد داشت (هوگو بوس) که جمیع بچه ها از اون خریدن. راستی چرا عطرها رو هم زنونه، مردونه کردن؟ بعد از مدتی یه پسر دیگه که عینکی بود اومد و گفت من دو سه بار رتبه اول المپیاد ریاضی شدم و الان تو دانشگاه سراسری تهران درس می خونم و این حرفا! (منظور داشت!) تازه عطر ها رو روی مقنعه آزمایش می کرد. بعد هم به ما فحش انداخت. می دونی چی گفت؟ گفتش که همه تیزهوشانیا این قدر حرف می زنن؟ ما هم گفتیم آره! (تا چشمش درآد) 

در این بین من و علاف با بقیه مصاحبه ساختیم:

- می بینم که دارید پول خورد می کنید. هدفتون از این کار چیه؟

- هیچی.

- چرا هیچی؟

- پس چندتا؟

- هیچی!

- استقبال از این جا چطوره؟

- عالی بود!

- هدفتون از راه رفتن چیه؟

- می خوام واسه داداشم کتاب بخرم.

- برو اون جا زیبای خفته داره!

- احمق داداشم پسره!
- ببخشید نمی دونستم.

- به نظرتون عرضه کارت اینترنت چجور بود؟

- مفت بود!
- نظرتون راجع به این جمله چیه؟ « اصولا در جهان معاصر افسردگی امری طبیعیه!»

- برو بابا! دیوونه!
- ممنون! هی خانم کجا کجا؟ چی می کنی؟ چرا لب تابه مردم رو دستکاری می کنی؟

- باحاله!

- چرا آهنگ پخش می کنی تو تالار؟

- کرم دارم!

- هدفت از خرید کتاب چیه؟

- شما اول بگو هدف چیه؟

- خانوم من خبرنگارم شما بگو!

- تو بگو تا منم بگم

- اصلا نمی خواد بگی برو!

- نه می خوام بگم

- خب بگو!
- تو اول بگو

- چی بگم؟

- یه چیزی بگو!

- خانم بفرما اون ور.

در این این هنگام صدای جیغ طاعون با فرکانس 123254 هرتز در سالن پیچید:

- بچه ها دستش خورد به شیشه ! همه عطر ریخت بیرون!

- طاعون تو هنوز اون جایی؟

- آره بابا! دارم با این کل می سازم!

- راحت باش بساز! گلشن این چن تاست؟

- دو تا! ولی عینکم گم شده هیچ جارو نمی بینم!

بالاخره به طبقه پایین مراجعت نمودیم و دیدیم که یه آقایی داره رو پارچه سبز با نخ طلایی یه کاری می کنه. ولی چه کاریش رو دیگه نمی دونم! خلاصه داشتیم اینو نظاره می کردیم که کسی گفت:

- مقنعه هاتون رو درست کنید دارن فیلم می گیرن!

من فکر کردم همون پسر جوونه س که یه دوربین دستشه داره عکس می گیره ولی دیدم عارفی 50 و چند ساله س که داره فیلم می گیره (صبح بخیر!) دیگه داشتیم می رفتیم که آقایی گفت:

- از این جا نمی شه برید! برین طبقه بالا!

حالا با هر بد بختی بود از سالن اومدیم بیرونو رفتیم مدرسه!...

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 14:22  توسط 4چشمی  |