تبليغاتX
ستاد مرکزی خبرگزاری علاف اند بروبکس نیوز
سلام!!!!!!!!!! سلام!!!!!!!!!

۴ چشمي جان من خودم زنده تشريف دارم اگه خدا بخوادخودم خودمو معرفي مي نمايم

اهم...اهم...

بنده گيلاس،خوشمزه ترين ميوه ي دنيا هستم قرمز! و شفاف ميوه از من خوشكلتر عمرا تو عمرتون ديده باشين

تا هفته پيش با ۴ چشمي همكلاس بودم از ۲ روز پيش جدا شديم

من و آبنبات و شيطونك رفتيم تجربي

۴ چشمي جان مطمئني گير دادنه آقاي سواري(مهرنيا ي جديد) به طرز نشستنم محدود شد؟

ايشون يه درسه مسخره دادن همه خنديدند اِلا بنده ي حقير( كبير )

ايشون از اونجايي كه كلا از قيافه ي من  (البته نه فقط من ۴ چشمي هم هست) بدشون مياد بنده رو به بيرون از كلاس هدايت كردن

منم اول عصباني شدم ولي خوب كه تفكريدم متوجه شدم كه ايشون ۲۰ دقيقه ي آخر ساعت رو به من استراحت دادن  سپس از فرصت بدست آمده استفاده(سوء استفاده ) نموده و به سمت حياط روانه شدم وبه ولگردي پرداختم و كلي شاد شدم كه خدا اين موهبت رو نصيبم كرد كه ۲۰ دقيقه چشمانم به قيافه ي كريه و نحس ايشان نيفتد و گوشم از شنيدن صداي نخراشيده و نتراشيده ايشان در امان بماند 


 پ/ن: ديروز كه جلسه اول رفتم سر كلاس تجربي باز دو باره فاميلمو پرسيد

اصلا منو يادش نبود

نکته ی اخلاقی:  از هر فرصتي براي شاد بودن استفاده كنيدو اميدوار باشيدحتما حكمتي توشه حتي وقتي معلم از كلاس انداختت بيرون

كه در اين موارد شاعر ميگه:

 خدا گر ز حكمت ببندد دري ، ز رحمت زند قفل محكم تري يا يه چيز تو همين مايه ها

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 20:32  توسط گیلاس  | 

آقای مهرنیا (سواری سابق) مشغول توضیح دادن مسئله به یکی از بچه ها بود. در این بین من (چهار چشمی) ، شیطونک و آب نبات دلقک بازی می کردیم که ناگهان:

شما سه تا!!! چه خبرتونه؟

من : هیچی آقا. ببخشید.

دبیر محترم (!) چشم غره ای نثار روح پاک1 ما کرد و قائله2 به ظاهر ختم شد. اما اچندی بعد بر همگان آشکار شد که این داستان سر دراز دارد و این دشمنی باقی خواهد ماند. آن هم زمانیکه بنده3 برای گرفتن اجازه خارج شدن از کلاس (اهم) به سمت میز دبیر رفته و ایشان من را کاملا ضایع نموده و اجازه ندادند!!!

چند دقیقه بعد پای گیلاس که تنها گناهش هم نیمکت بودن با آبنبات بود نیز به ماجرا کشیده شد: خانم درست بشین. این چه وضع نشستن توی کلاسه؟

کمی بعد...

مسئله ای فوق العاده آسون و آبکی به سان تخم مرغ4 مطرح شد و من در حالیکه مایلها دور از کلاس مشغول حل کردنش بودم، توسط گیلاس خوانده شدم: چهارچشمی، با توئه. برو پا تخته. حیران نگاهم از آبنبات به سوی آقای سواری چرخید و ایشان فرمودند: بیا پا تخته. در این لحظه تمام نقشه های من برای به قتل رساندن دبیر محترم(!) محو گردیدند و من که خویش را ناچار به قبول تقدیر و سرنوشت شومم می دانستم، به سمت تخته روان5 شدم. مسئله حل شد اما کینه توزی دبیر نیز روشن گردید. و این بار دامن6 شیطونک را گرفت...

از قرار شخصی از آن سوی کلاس گفته بود که : فکر کرده بلد نیستیم (جمله پیشین درباره دبیر می باشد) و آقای سواری با فرض این که فرد مذکور شیطونک است، خطاب به او فرمود: من می دونم این سوال خیلی آسونه و بلدید. شیطونک، مظلوم و بره وار، با تمام قدرت خود اتهام را انکار کرد اما دبیر علاقه ای به شنیدن دفاعیه او نداشت و مدت ها پیش رای خود را صادر کرده بود...

______________________________________________

پ/ن ها:

1-     این جا دو تا کلمه مورد بحث قرار میگیره. یکی روح و اون یکی پاک. روح که داریم. حاضرم قسم بخورم!!! و اما پاک... خب خیلی نه. اما روحمون پاکه. قسم نمی خورم ولی باور کنید.

2-     مطمئن نیستم قائله رو چجوری می نویسن. یه چک بکنید.

3-     نکته کلیدی بنده نیست بلکه پررویی بنده اس!

4-     اگه خیلی شنگولید می تونید به جای تخم مرغ، تخم حیوانات دیگه رو در نظر بگیرید. اما مراقب باشید اشتباهی تخم خروس یا حیوانات غیر تخم گذار رو در نظر نگیرید!

5-     درسته! من بدنم جامد نیست! من مایع هستم. گاهی هم گاز میشم. ( و گاز می گیرم...)

6-     برای مبارزه با غرب زدگی و ترویج اسلام باید بگم که دامن شیطونک بلنده. بدون هیچ گونه چاک یا پارچه ی نازک . کاملا گشاد همراه با زیردامنی ، جوراب شلواری و جوراب مشکی کلفت!

7-     ببخشید اگه بی مزه شد. فقط دو هدف داشتم. 1. ستاد از حالت جسد بودن به نیمه جون بودن تبدیل بشه. 2. معرفی آبنبات و گیلاس. و خبر خوب اینه که قراره بقیه میوه ها رو هم به بازار مصرف عرضه کنیم...

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 9:39  توسط 4چشمی  |