تبليغاتX
ستاد مرکزی خبرگزاری علاف اند بروبکس نیوز

سلام!

سلامی گرم به همه آنانی که گرمای عشق را با تمام وجودشان لمس کرده اند و سلامی همراه با فریادی بلند از ته اعماق وجود به دوست و همکلاسی عزیزم علاف!

پست علاف منو یه جورایی غمگین کرد. باعث شد فکر کنم یه خداحافظی رسمی از طرف همه لازمه! یک کمی صبر کنید تا از کل ماجرا خبردار بشید.

 

بقیه رو نمی دونم ولی من واقعا نقطه شروع دوستیم با علاف رو یادم نمیاد! واقعا اولین باری که دیدمش کی بود؟ برخوردمون چی بود؟ نمی دونم!

اولین چیزایی که از دوستیم با علاف توی ذهنم موندن کتاب خونه رفتن هامونه! همین! این که نمی شد هفته ای چند بار نریم اونجا! اینم یکی از نقاط شترک منو علافه دیگه! (به جز این که مادر و پدرامون توی یه سال به دنیا اومدن و توی یه سال ازدواج کردن!)

داشتم می گفتم! بعدش دیگه چیزی یادم نیست تا ... تا کجا؟ تا سارا! تا اونجاییکه با سارا دوست شدم! شاید هم من دوست نشدم ، اون شد! ولی در هر صورت با هم دوست شدیم! مهم نیست! مهم اینه که کم کم شدیم یه اکیپ! یه گروه که ...  بی خیال! خلاصه آخر سال شد و سارا خانوم قصه ما رفت! ربطش به علاف اینه که من یه چند ماهیه فهمیدم که علاف و سارا چقدر با هم خیلی دوستن! حالا!

می دونی؟ خیلی گروه خوبی بودیم! اگه یکی ناراحت می شد یا ناراحتش می کردیم زود از دلش در میاوردیم! البته هی دور خودمون می چرخیدیم و هی دوباره همین هی تکرار می شد!

تا اینکه زدیم و رفتیم تا شد کلاس دوم! بی خودی و الکی الکی یه سال الکی بزرگ شدیم. البته هر کی ندونه شما که می دونین ما با کودک درونمون زندگی نمی کنیم بلکه همچنان هی کودکیم. قدمون به زوری سالی 0.5 سانت بلند می شه ولی عقلمون زیاد نمی شه که هیچ! من واقعا  فکر می کنم شکر خدا هر سال احمق تر و بچه تر هم می شیم! خدا هم آخر و عاقبت مارو ختم به خیر کنه هم شمارو که دارید اینا رو می خونید. 

خلاصه! با همه بدبختی ها و ناملایمتی ها من فکر می کنم سال دوم الحق که معرکه بود. شاید به لطف و میمنت مرحوم سارا بود! نه؟! البته یه جورایی بد هم بود چون من چهره ای از علاف دیدم که باعث شد برای مدتی حتی ازش بدم بیاد!!! خدا رو شکر که اون روزا رفتن! ایشاالله شما هم بری دیگه برنگردی!

داشتم می گفتم! هی نزن تو حرفم بی ادب! سال سوم! دیدین چه بی خودی شدیم سال آخری! اوا! مامانمون اینا! امتحان تیزهوشان داریم! وا! خدا مرگت بده فیلتر که کشتی مارو! یکی از دغدغه های امسال ما علاف بود! علافی که جفت پاهاشو کرده بود تو کفشش و من هرچی می گفتم پسر! در بیار پاهاتو! کفشت می ترکه نه من پیرزن پول دارم برات بخرم نه مامان بزی (همون بزغاله) می تونه برات بخره ولی پاهاشو در نیاورد که نیاورد و آخر هم کفشش ترکید ولی بوی گندش باعث نشد مماخامونو بگیریم بلکه باعث شد خودش رو از دست بدیم! آخه این قدر واسه کفشش گریه کرد که مارو از یاد برد! الان که گریه اش قطع شده و حافظه اش داره برمی گرده هم پشیمون نیست! نمی دونم چرا؟! شاید چون تازه فهمیده بود که اصلا کفشش رو دوست نداشت! چی شد! قصه گفتم! ولی راست بود!  علاف رفت! البته فقط از مدرسه رفت وگرنه هم خودش هم شماره خونه و موبایلش هستن! هم جای پاهاش که قلب ما رو شکوند و جیگرمونو خون کرد و دیافراگممونو پاره!

نوه عزیزم با اون مان بزرگ مان بزرگ کردن هات! زیباروی من! خیلی دوست دارم و خلاصه این که نازنین! منم مثه خودت بدم! منم می خوام دوروغ بگم! منم دورنگی بلدم! ولی من این کارا رو نمی کنم چون دوست دارم و خودت می دونی چقدر پس خودتو به جاده ملاثانی نزن!

در مرام ما رفیقان نیست رسم ترک دوست، عهد با هر که ببندیم جانمان در دست اوست!

همیشه به یاد داشته باش که ستاره ای که در گوشه آسمان می درخشد به نام توست!

ای نازنین من! آیا تو هم ستاره من خواهی شد؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 15:45  توسط 4چشمی  |