|
|
|
|
|
امروز، دوشنبه، شانزدهم اردیبهشت هشتاد و هفت، سه سال تموم شد. سه سال توی یه کلاس نشستن تموم شد و آخرین بار نگاه ها از جاهایی ثابت به سمت هم چرخید. برای آخرین بار همه توی یه اتاق از راهنمایی فرزانگان کنار هم نشستند و با هم حرف زدند و خندیدند و حرص همدیگه رو دراوردن. من میرم، اما می خوام یه چیزی یاد همه بمونه. اینکه من هیچ وقت کلاسی صمیمی تر از این سه سال کلاس پیدا نمی کنم، دیگه با هیشکی مثل شما نمی تونم کنار بیام و صمیمی بشم، دیگه با هیشکی نمی تونم حرف بزنم و دوست بشم و بهتون قول میدم اگه هر کدوم از این اتفاقا بیفته هم فراموشتون نمی کنم. واقعا هیچ وقت فراموشتون نمی کنم. و می خوام همتون بدونین که در تمام طول زندگیم جایی گرمتر از آغوشتون، چیزی دردناکتر از اشکاتون و هیچ چیزی به داغی بوسه هاتون نصیبم نمیشه. قسم میخورم. مهسا. ک آناهیتا آنیتا مارال غزال مهسا. ص رضوان مریم مهشید ثمر سپیده نگین الهام زهرا ستایش یاسمن نسترن ریحانه الهه زینب مهسا. ف روشنک همتون رو دوست دارم و هرگز هرگز هرگز فراموشتون نمی کنم.
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:3 توسط علاف کبیر
|
|
||