|
|
|
|
|
معرفی معلم های تیزهوشان یا به زبان دیگر(متهم های . . .) (منظور معلم های راهنمایی هاست) متهم شماره ی 1 :(لرکی): جرم :گرفتن امتحان (از سوم های خیر ندیده)از کل دسسسسسستتتتتووووورررر دوم و استفاده ی بیش از حد مجاز از ((دقت داری میگم چی !!!!!!)) و همچنین عبارت غلط ((کلاستور!!!!!!!)) متهم شماره ی 2 : سعدی ملقب به حافظ(یه پل هم کنارش بذار): جرم خاصی مضمون پرونده نیست به جز اینکه بروبکس دانش آموز رو مچل (machal) کرده !!!(هر جلسه میگه می پرسم جلسه ی بعد حالا پشیمون میشه یا حال پرسیدن نداره یا . . .خدا داند!) متهم شماره ی 3 که 3/1 امسال از دستش راحته:(سابقه دار!؟!):تنگی ملقب به تنگسیریان: ابرو هاش کلی حرف برای گفتن داره(قابل توجه کسانی که از از این موهبت الهی فیض نبردن و ابرو های دلبر تنگی جون رو ندیدن:ابتدا 2 انگشت اشاره ی خود را به صورت عمود گرفته سپس کجوماوجشون کنید!!خوشکل شد !نه!؟؟خنگه هنوز نفهمیدی چی درست شد؟!ابروهای تنگی دیگه!منظورم تنگسیریان جووووووووووووون) متهم شماره ی 4 :شکری یا همون تشکریان خودمون!: والا من که مورد خاصی نمی بینم!احتمالا جز شریک جرماست تا متهم(بی ربط بود می دونم) !!!(از خوانندگان محترمی که توانستند مجرم مورد نظر را شناسایی کنند سریعا با ما تماس بگیرند.شماره ی ما: دو تا 2 بقیشو بدو!!!!!!!!!!!!!!!!!!) متهم شماره ی 5 :ناشناس!!!تحت تعقیب!جایزه:100 تومن(دیوونه!خوشحال نشو.100 تا تک تومنی) مشخصات: بازیگر فیلم دیو و دلبر (در نقش دیو!) ((می دونم که ویژگی های بالا رو همه ی معلم ها دارن .خوب شانسی جواب بدین چون یه لحظه فکر کردن یک عمر پشیمانیست(نقل قول از شفتالو انیشتین!!!) |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 20:5 توسط شفتالو
|
|
||
|
|
|
|
|
*غصه ی پر قصه* بزغاله: من سهم الارث نمی خوام!
3 ثانیه بعد:
مصاحبه از: علاف کبیر پ/ن: 1: منظور بچه اینه که شریک الارث پیدا کنه! یعنی یکی بیاد تو ارثش مجبور شه باش شریک شه! گرفتی چی شد؟ به نظر من که عمرا عمرا عمرا (با تو نیستم) 2: ملت بیاین نظر بدین خب نصف این نظر خصوصیایی که واسه من میدین تقسیم کنین بین بقیه بچه ها ثواب داره ماه محرمی. 3: بله دوستان اشاره می کنن کرم بیخود نریز ماه رمضونه. 4: با تشکر! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 23:11 توسط علاف کبیر
|
|
||
|
|
|
|
|
با سلام! اینجا ایران است. ستاد خبرگزاری علاف و بروبکس نیوز! و اینک اخبار امروز ما متعلق به بازدید از نمایشگاه قرآن و عترت واقع در بلوار شهید فهمیده اهواز... پریروز به بچه های خوب و خوشگل و دلبر و... کلاسمون رضایت نامه دادن تا ما هم عین بچه های خوب و خوشگل و دلبر و... امضاش کنیم تا بریم نمایشگاه! ما هم چون می دونستیم کارت اینترنتاش مفته همون روز امضا کردیم و گذاشتیم توی کیفمون. و اما... سر زنگ فارسی بود. دبیر دستور جمع کردن رضایت نامه ها را داد. مبصر کلاس ملقب به «الی» رضایت نامه ها را جمع ساخت. در این بین... علاف: 4چشمی من رضایت نامه ندارم! 4چشمی: خنگول! به طاعون بگو! علاف: طاعون! من رضایت نامه ندارم! و این معضل نیز به دست چلاق طاعون برطرف گردید و بچه های خفن کلاسمون به سوی سرویس ها روان شدیم (خیلی نگران نباشید اینا از اثرات ادبیاته!) در بین راه بچه ها کمی از استعدادهاشون رو درخشان کردن: یه توپ دارم قل قلیه! تپل موپولو فلفلیه... خلاصه با هر بدبختی بود به نمایشگاه رسیدیم و اونجا خاله طاعون ملقب به خاله فاطی رو دیدیم و کلی سلام و احوال پرسی کردیم. سپس دور از چشم معلم ها سریعا به طبقه بالا محل فروش کارت اینترنت های مفتی (10 ساعته 1400 تومان) رفتیم. از بخت بد اون جا پسرکی جوان و سوسول مسلک در این بین من و علاف با بقیه مصاحبه ساختیم: - می بینم که دارید پول خورد می کنید. هدفتون از این کار چیه؟ - هیچی. - چرا هیچی؟ - پس چندتا؟ - هیچی! - استقبال از این جا چطوره؟ - عالی بود! - هدفتون از راه رفتن چیه؟ - می خوام واسه داداشم کتاب بخرم. - برو اون جا زیبای خفته داره! - احمق داداشم پسره! - به نظرتون عرضه کارت اینترنت چجور بود؟ - مفت بود! - برو بابا! دیوونه! - باحاله! - چرا آهنگ پخش می کنی تو تالار؟ - کرم دارم! - هدفت از خرید کتاب چیه؟ - شما اول بگو هدف چیه؟ - خانوم من خبرنگارم شما بگو! - تو بگو تا منم بگم - اصلا نمی خواد بگی برو! - نه می خوام بگم - خب بگو! - چی بگم؟ - یه چیزی بگو! - خانم بفرما اون ور. در این این هنگام صدای جیغ طاعون با فرکانس 123254 هرتز در سالن پیچید: - بچه ها دستش خورد به شیشه ! همه عطر ریخت بیرون! - طاعون تو هنوز اون جایی؟ - آره بابا! دارم با این کل می سازم! - راحت باش بساز! گلشن این چن تاست؟ - دو تا! ولی عینکم گم شده هیچ جارو نمی بینم! بالاخره به طبقه پایین مراجعت نمودیم و دیدیم که یه آقایی داره رو پارچه سبز با نخ طلایی یه کاری می کنه. ولی چه کاریش رو دیگه نمی دونم! خلاصه داشتیم اینو نظاره می کردیم که کسی گفت: - مقنعه هاتون رو درست کنید دارن فیلم می گیرن! من فکر کردم همون پسر جوونه س که یه دوربین دستشه داره عکس می گیره ولی دیدم عارفی 50 و چند ساله س که داره فیلم می گیره (صبح بخیر!) دیگه داشتیم می رفتیم که آقایی گفت: - از این جا نمی شه برید! برین طبقه بالا! حالا با هر بد بختی بود از سالن اومدیم بیرونو رفتیم مدرسه!... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386ساعت 14:22 توسط 4چشمی
|
|
||
|
|
|
|
|
Yeah!It's me, BIG allaf! I'm here…come on! جو انگلیسی بد همه مان را گرفته...این دبیر جدید که گویا چوبکی(!) نام دارد به شدت اینگیلیش فک می زند، ما فینگیلیش یادداشت برمی داریم...هییییع....روزگاری شده است...زمانی بود که زمان خوبی بود...یادش به خیر! اما زمانه با ما بد تا نمی کند. کلا تا کردن در مرامش نیست، می پیچاند بدجور. یکی نیست بیاید بگوید:roozegar, don't twist baba! اما ما که زیر بار این پیچشها نمی رویم. ما مو می بینیم و شما پیچش مو. ما کلا با شما توفیر داریم. ما اتحاد و انسجاممون کف دستمونه. یکی که تو کلاسمون یه کاری انجام بده در عرض ای جیک ثانیه خز میشه اون کار...جون مهساک که می خوام دنیاش نباشه، خب نباشه به ما چه. ما که هستیم! ما علافانیم! ملکه های صحنه ها!اهم...فکر بد نکنین منظورم ملکه های وبلاگها بود... آمده ایم تا بترکونیم، آمده ایم تا بخزانیم و نیز آمده ایم تا بیاییم...ما کلا اینجوری هستیم دیگه. هیچیمون سر حساب کتاب نیست. حالا من هی می گم نره، تو می گی بره! ...و اینک من، علاف کبیر، بازگشته ام تا جمعی از دوستان علاف نمکی خویش را گردالو کنم تا با هم بترکانیم و بخزانیم و ...بیاییم! هوووووووووو! حواست باشه ها! من مدیر وبلاگم، سرعلاف، علاف کبیر! با من شاخ نشی میدم مهساک داغونت کنه. در سطح من نیستی جوجه! اوشولو! من الان مدیر شدم! با من صحبت نکن! ایشششششش.. ...و آن گاه که غرور گریبانمان را گرفت، بدو گفتیم ولم کن تا ولت کنم. نکرد، گفتیم بچرخ تا بچرخیم...و اینگونه به شرو ور گوییها ادامه دادیم تا از آسمان برایمان قانون پاک به زمین آمد...دمش گرم! ____________________ قوانین:
منتظرمان باشید...ما از سرکار گذاشتن شما می حالیم! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 14:47 توسط علاف کبیر
|
|
||