تبليغاتX
ستاد مرکزی خبرگزاری علاف اند بروبکس نیوز
اهم اهم اهم!
با سلام و ياد خدا و درود به پيکر پاک امام و شهداي گرامي و تسليت فرا رسيدن محرم و شروع شدن امتحانا و درگذشت والده(همون مادر ميشه انگار) محترم دبير زيست نسبتا محترممون و تبريک اينکه دايي من يکشنبه از هند مياد و فحش و فضيحت(درست نوشتم؟!) به اونايي که باعث شدن امتحان جغرافي ما ملغي بشود و ما عين .... دوباره امتحان بديم و کلا اینا اینا اينا اين پست را آغاز ميکنيم!

خب صد البته من احتياجي به معرفي ندارم بسکه معروف و محبوب و اينا هستم!قربونم برید همگی! ولي از اونجايي که بسيار در آپ کردن تنبلم تا حالا اينجارو آپ نکردم!بگين ماششششاللــــــــــا!!!!(با لحن احسان جووووون)

الانم ۴چشمي چند تا عکس داد گفت بيا اونا رو بذار!منم از اونجايي که خيلي گل تشريف دارم گفتم باششش!!!البته بعضیاش هم عکسای خودمه ها!!!!!!!!!!!!!!!

و اینک چشم جان بسپارید به عکس ها!مستفیظ(ض) بشین!!!

 

 

 

این دیوار کلاس سوم راهنماییه!!! بچه ها رو دیوار یه تونل گنده حفر کردن با زحمت بسیار زیاد!اسماشونم نوشتن که مشاهده می کنید! منم از اونجایی که مثل اینا بی شخصیت نیستم رو دیفار چیز ننوشتم.الان 4چشمی جون لطف کرده اسممو با پوینت اضافه کرده!مقسی!!!

 

 

 

 

 

چشماتونو درویش کنین! این عکسه +۱۸ می باشد!!!

اینا توی یکی از همایشای پارسال از مدارس دیگه اومدن مدرسمون.نگا نگا!!! آخه کیانپارس این همه کافی شاپ داره!!! جا قحطه میاین تو مدرسه ی ما از این کارای خلاف شرع انجام میدین؟

نمیگین یه وقت خدای نکرده روم به دیوار فشار خانوم عظیمی و کمایی میره بالا؟نمیگین بچه های مظلوم و سر به راه فرزانگان منحرف میشن؟واقعا این انسان های از خدا بی خبر و جاهل فردای قیامت چگونه پاسخگو خواهند بوووود؟!( خانوما دقت کنین! اینا از تاثیرات سرکار خانوم رضاییه!!!)

 

 

 

این عکس ما همایش شیمی پارساله. شهید بهشتی بود.یه چیزی رو آتیش زدن.این شد حاصلش! هی هم میگفتن برید عقب برید عقب! اه اه اه اه! .اینا هم که مشاهده میکنین لنگ های دراز برادران محترممونه!ماشالا هزار ماشالا یکی از یکی دیلاق تر!!!

 

 

 

این تخته ی کلاسمونه.اول راهنمایی یه شب موندیم اردو شبانه تو مدرسه.فرداش تختمون اینجوری شده بود.مهتابی هم سوخته بود.نیییم ساعت تمام نگهمون داشتن سر صف که چرا تختتونو شکوندین!

حالا انگار ما شیکونده بودیم!!!
تازه ما که بودیم فقط ترک برداشت!!!تو این عکس شکسته!احتمالا بعدا گرفتن عکس رو! کلا کلاس خیلی باحالی بودیم!هم باحال هم خییییلی آروم و سر به زیر!!! مگه نه بچه ها؟!؟

 

 

 

 

سوم راهنمایی جشن فارغ التحصیلی گرفتیم واسه خودمون!خونه ی طاعون اینا. (طاعون بودی دیگه؟!) اینقده خوش گذشت! این کیکشه! کیک رو خودمون جمیعا 10روز قبل رفتیم سفارش دادیم واسه خودمون!خود شیفته عمه هاتونن!!!

من هنوز که هنوزه تو دلم مونده!اون شب سیر بودم از این کیکه نخوردم!این همه با ذوق و شوق سفارشش داده بودیم خب!!!!!!!!!

 

 

 

 

ایشون یه توپ قلقلیه که سرخ و سفید و آبی نیست!!!(تو نمک خوابیدم دیشب!!!!)

ایشون از اونور به اینور پرتاب شده و بچه های مدرسه ی ما هم مورد عنایت قرارش دادن و یادگاری نوشتن روش!(چه کارایی میکنن مردم!حیا کنید!!!!!)

 

 

 

 

 

 

اینو چند سال پیش شفتالو به 4چشمی داده!شماره هم میدادی یهو!!(!4چشمی میگه بگو بسکه خوبم!!!اگه بگم هم کسی باورش نمیشه عزیزم!!!) اما انگاری بچه های ما از همون اول منحرف بودنا!!

 

 

 

 

اینم  که دیگه اصلا نیاز به توضیح نداره!تابلوئه عسک کیه! اسم لازم نبود دیگه!!!!

شفتالو جون عکست پخش شد... بزنش رو جلد کتابت

 

 

 

خب!حالا بگین خـــــــــــب!خب!

 

تمومیدن!
یعنی الان ساعت ۵ عصره!از ساعت ۲ من نشستم پای نت واسه این آپ!الان اینجوریم-->

فقط اگه یه دونه از این عکسا نیاد خودمو میکششششم!!!!

اعصافم خراب شد با این سایتای مزخرف آپلود!
وای به حالتون تشکر نکنید ازم!!!

 

خب دیگه!موفق باشیم جمیعــــــــــــــــا !!!!!

بابـــــــای!


 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 16:6  توسط شیطونک  | 

سلام

الان ساعت از 11 گذشته. من خسته ام. تنهام. می خوام دو دستی بکوبونم تو سر خودم! از دست درسا، معلما، امتحانا و مهم تر از همه از دست خودم، که دو نفر از کسایی رو که خیلی دوسشون دارم، در نیم ساعت گذشته رنجوندم؛ ناراحتم!!! رکورد دارم آره؟ می دونم! لبم داره خون میاد. حس می کنم خیلی بدبختم.

حالا ولش کن!  مردسه!!! چی بگم! هیییییییییییییییییی! دست رو دلم نذار که خینه! من می خوام ترک تحصیل کنم!! یکی منو بغل کنه! یعنی اگه بکس نبودن، همین الان رک تحصیل می کردم. کجا رفتییییییییین؟ نه ! ترک تحصیل نمی کنم!!!

می دونی چیه؟ حس بدبختی مفرط بهم دست داده! یه بیچاره که دستش از دنیا کوتاهه. اشکاتو پاک کن ننه!

خیلی خوابم میاد. خیلیییییییییییییییی. ولی نمی خوام بخوابم. حتی خمیازه های پی در پی هم نمیتونن منو از پا دربیارن! هه هه! چی فکر کردی؟ عرچی باشه، من چهارچشمیما!!!! البته تو مردسه ما چهارچشمی زیاد هس! ولی هیچ کدوم من نمیشن که، نه؟

الان قشنگ دارم چرت و پرت می گم! خودم می دونم. فقط یه چیزی! نمی دونم قبلا گفتم یا نه. ولی بزغاله امسال از بین ما رفته. نننننننننننننننننه! فاتحه نفرستید! یعنی از مردسه ما رفته! آره دیگه! البته بود و نبودش که همیچ تاثی مهمی نداره ولی خب حالا! دلش می شکنه!

ولش! بکس ستاد! به گوش باشید! به هوش باشید! می خوام با علاف یه صوبتی بکنم، یه کاری بکنم کارسون! حالا ببینید! هاهاها!!!

خب دیگه بسه هرچی چرت و پرت گفتم! بکس ستاد! منتظر اطلاعیه بعدی ما باشییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییید!

___________________________________

این دفعه واسه پ.ن ها شوماره نمی ذارم تا تو کفش بمونید!

اصلا پ.ن ندارم! فقط اینکه اسم پست هیچ ربطی به هیچ احد، یا حزب سیاسی نداره! و اینکه من انگار جدیدا بدون این که خودم بدونم با لات و لوتا زیاد می گردم!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 0:16  توسط 4چشمی  | 

سلاااااااااااااااااام.احوال همه؟؟؟؟؟؟به جون همه ی بروبکس خودمون که گل سر سبدشون علاف کبیره دلم واسه این وبلاگ شده بود قد باکتری!
خووووووووووفین؟من که توووپم.مخصوصا اینکه امروز امتحان عربی دادم از نوع کمیاب...و جا داره سوتی قشنگی که دادمو بتوضیحم(توضیح بدم!):


سؤال از این قرار بود:ترجمه کنید:قرآن قانون زندگی روزانه ی ماست!
حالا جواب خوشششششششگله من:القرآن دٌستور لزندگینا الیومیة!!!!!!!!
و هیچ احدی نبود بگه آخه اسکل مگه عربا "گ" دارن؟(خو حیات یادم نیومد.مکشلیه؟!)

 
حالا اینا رو بیخی.عرضم به خودمت تموووووم آبجیا و داششششش های گل.اینجانب فری شفتالو اعلام داشتیم یعنی میدارن که به جای پای مارمولک قسم اومدیم یا بترکیم یا بترکونیم بندرو...حراج نکن اون خنده رو...
خلاصه اینکه تا اونجایی که سلول ملولای مخچه ی سمت چپمون اِیزه(اجازه)میدن اینجا رو گلستون میکونیم اِینِهو کتاب سعدی همین شاعر خارجیه رو میگم!در آخر هم از شرکت یا کارخونه یا سازمان در جاهای دیگه منصرف میدم! یعنی میشیم تاکسی دربسته ستاد علافو بروبچه ها.
ای بابا دن منمون کف شد حسابی با 3 آنزیم!
وقت طلای 24 عیارتونو نمیگیریم رفقا!رخصت!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 20:19  توسط شفتالو  | 

سلام!!!!!!!!!! سلام!!!!!!!!!

۴ چشمي جان من خودم زنده تشريف دارم اگه خدا بخوادخودم خودمو معرفي مي نمايم

اهم...اهم...

بنده گيلاس،خوشمزه ترين ميوه ي دنيا هستم قرمز! و شفاف ميوه از من خوشكلتر عمرا تو عمرتون ديده باشين

تا هفته پيش با ۴ چشمي همكلاس بودم از ۲ روز پيش جدا شديم

من و آبنبات و شيطونك رفتيم تجربي

۴ چشمي جان مطمئني گير دادنه آقاي سواري(مهرنيا ي جديد) به طرز نشستنم محدود شد؟

ايشون يه درسه مسخره دادن همه خنديدند اِلا بنده ي حقير( كبير )

ايشون از اونجايي كه كلا از قيافه ي من  (البته نه فقط من ۴ چشمي هم هست) بدشون مياد بنده رو به بيرون از كلاس هدايت كردن

منم اول عصباني شدم ولي خوب كه تفكريدم متوجه شدم كه ايشون ۲۰ دقيقه ي آخر ساعت رو به من استراحت دادن  سپس از فرصت بدست آمده استفاده(سوء استفاده ) نموده و به سمت حياط روانه شدم وبه ولگردي پرداختم و كلي شاد شدم كه خدا اين موهبت رو نصيبم كرد كه ۲۰ دقيقه چشمانم به قيافه ي كريه و نحس ايشان نيفتد و گوشم از شنيدن صداي نخراشيده و نتراشيده ايشان در امان بماند 


 پ/ن: ديروز كه جلسه اول رفتم سر كلاس تجربي باز دو باره فاميلمو پرسيد

اصلا منو يادش نبود

نکته ی اخلاقی:  از هر فرصتي براي شاد بودن استفاده كنيدو اميدوار باشيدحتما حكمتي توشه حتي وقتي معلم از كلاس انداختت بيرون

كه در اين موارد شاعر ميگه:

 خدا گر ز حكمت ببندد دري ، ز رحمت زند قفل محكم تري يا يه چيز تو همين مايه ها

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 20:32  توسط گیلاس  | 

آقای مهرنیا (سواری سابق) مشغول توضیح دادن مسئله به یکی از بچه ها بود. در این بین من (چهار چشمی) ، شیطونک و آب نبات دلقک بازی می کردیم که ناگهان:

شما سه تا!!! چه خبرتونه؟

من : هیچی آقا. ببخشید.

دبیر محترم (!) چشم غره ای نثار روح پاک1 ما کرد و قائله2 به ظاهر ختم شد. اما اچندی بعد بر همگان آشکار شد که این داستان سر دراز دارد و این دشمنی باقی خواهد ماند. آن هم زمانیکه بنده3 برای گرفتن اجازه خارج شدن از کلاس (اهم) به سمت میز دبیر رفته و ایشان من را کاملا ضایع نموده و اجازه ندادند!!!

چند دقیقه بعد پای گیلاس که تنها گناهش هم نیمکت بودن با آبنبات بود نیز به ماجرا کشیده شد: خانم درست بشین. این چه وضع نشستن توی کلاسه؟

کمی بعد...

مسئله ای فوق العاده آسون و آبکی به سان تخم مرغ4 مطرح شد و من در حالیکه مایلها دور از کلاس مشغول حل کردنش بودم، توسط گیلاس خوانده شدم: چهارچشمی، با توئه. برو پا تخته. حیران نگاهم از آبنبات به سوی آقای سواری چرخید و ایشان فرمودند: بیا پا تخته. در این لحظه تمام نقشه های من برای به قتل رساندن دبیر محترم(!) محو گردیدند و من که خویش را ناچار به قبول تقدیر و سرنوشت شومم می دانستم، به سمت تخته روان5 شدم. مسئله حل شد اما کینه توزی دبیر نیز روشن گردید. و این بار دامن6 شیطونک را گرفت...

از قرار شخصی از آن سوی کلاس گفته بود که : فکر کرده بلد نیستیم (جمله پیشین درباره دبیر می باشد) و آقای سواری با فرض این که فرد مذکور شیطونک است، خطاب به او فرمود: من می دونم این سوال خیلی آسونه و بلدید. شیطونک، مظلوم و بره وار، با تمام قدرت خود اتهام را انکار کرد اما دبیر علاقه ای به شنیدن دفاعیه او نداشت و مدت ها پیش رای خود را صادر کرده بود...

______________________________________________

پ/ن ها:

1-     این جا دو تا کلمه مورد بحث قرار میگیره. یکی روح و اون یکی پاک. روح که داریم. حاضرم قسم بخورم!!! و اما پاک... خب خیلی نه. اما روحمون پاکه. قسم نمی خورم ولی باور کنید.

2-     مطمئن نیستم قائله رو چجوری می نویسن. یه چک بکنید.

3-     نکته کلیدی بنده نیست بلکه پررویی بنده اس!

4-     اگه خیلی شنگولید می تونید به جای تخم مرغ، تخم حیوانات دیگه رو در نظر بگیرید. اما مراقب باشید اشتباهی تخم خروس یا حیوانات غیر تخم گذار رو در نظر نگیرید!

5-     درسته! من بدنم جامد نیست! من مایع هستم. گاهی هم گاز میشم. ( و گاز می گیرم...)

6-     برای مبارزه با غرب زدگی و ترویج اسلام باید بگم که دامن شیطونک بلنده. بدون هیچ گونه چاک یا پارچه ی نازک . کاملا گشاد همراه با زیردامنی ، جوراب شلواری و جوراب مشکی کلفت!

7-     ببخشید اگه بی مزه شد. فقط دو هدف داشتم. 1. ستاد از حالت جسد بودن به نیمه جون بودن تبدیل بشه. 2. معرفی آبنبات و گیلاس. و خبر خوب اینه که قراره بقیه میوه ها رو هم به بازار مصرف عرضه کنیم...

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 9:39  توسط 4چشمی  | 

بیش از چهار ماه از آخرین پست علاف کبیر در وبلاگ می گذرد. پستی که همگان را اندوهگین کرد و البته در همین وبلاگ نیز شاهد واکنش های فراوان و اظهار ناراحتی آنان در این باره بودیم. اما پس از تحقیقات بیشتر،پی بردیم که این واکنش ها محدود به علافان وبلاگ ستاد نمی شود و جهانیان(!) نیز بیکار نمانده اند و علاقه ی خود به علاف را ثابت کرده اند. ما نیز گزارشگران و علافان خود را برای پیگیری این اخبار و به قول معروف دراوردن ته و توی قضیه، به ماموریت فرستادیم. حاصل کار را در ادامه ی مطلب مشاهده خواهید کرد: (آقا خب این همه واسه ما پست زدین خب ما هم جوگیر شدیم گفتیم خودمون هم یه پست بزنیم سرمون بی کلاه نمونه!)

به سراغ یکی از طرفداران پروپاقرص و قدیمی علاف کبیر رفتیم، که چند ماهی است در هر مصاحبه ای شرکت می کند، به سبک جواد خیابانی(!) از مردم می خواهد که همه با هم علاف را تشویق کنند. انریکو ایگلسیاس را بلا نسبت در یک [....] پیدا کردیم، (انقدر بدبین نباش تو نایت کلاب پیداش کردیم داشت برنامه اجرا می کرد)مثل هر مصاحبه ی دیگری میکروفون را به سمتش گرفتیم و تا گفتیم از ستاد مرکزی خبرگزاری علاف اند بروبکس مزاحم می شیم، سریع میکروفون را از دستمان کشید و شروع به صحبت کرد:one of hotest fans

«wow! همیشه تو زندگیم منتظر این لحظه بودم. آی لاو علاف. من همیشه از بچگی آی لاو علاف بودم و تا امروز هم این آی لاو رو حفظ کردم و به خاطر این مسئله به خودم افتخار می کنم. نمی دونم شما ترانه ی جدید منو که جاست فر علاف خوندم شنیدین؟» خیلی متعجب شدیم و از انریکه خواستیم قسمتی از این ترانه را برای ما اجرا کند. او هم با خوشحالی شروع به خواندن کرد:« دیگه از تو خبری نیست، خیلی وقته/ این واسه من خیلی سخته، خیلی سخته....» اما متاسفانه وقتی پوزخند ما را دید، انگار کمی ناراحت شده باشد، میکروفون را روی زمین پرت کرد و گفت:« آره بخندین. به من چه که شما ایرانیا خودتون استعداد ندارین همش از روی آهنگای ما کپی برداری می کنین؟» بعد هم بی تربیت یه کاری کرد که....راستش من روم نمیشه بگم...پسره ی [....] زبونش رو به سمت ما دراورد و بعد هم گذاشت رفت. ایششش!!!

داشتیم از آن محله ی لعنتی خارج می شدیم که یهو چشممان به پیش لادن افتاد. حتما اسم او را شنیده اید؛ گربه ی طالبانی که تمام موش های بودا را خورد و مدتها در مزارع خشخاش به اقدام علیه نظام مشغول بود، اما بعد از حمله ی امریکا به افغانستان و سرکوب طالبان، تغییر هویت داد و به عنوان یک تروریست ناشناس، در سیا مشغول به کار شد. سیگار برگی به لب داشت که تا ما را دید از دهانش به زمین افتاد. خیلی ناگهانی پنجولهایش را باز کرد و روی ما پرید و فریاد زد:«خدا بکشتتون!» و پنجولهایش را در اقصی نقاط بدنمان فرو کرد. (2: واقعا عجب کار شاقیه این خبرنگاری) بالاخره توانستیم او را آرام کنیم، و او خشمگین و ناراحت شروع به صحبت کرد:«از همه شما متنفرم. شما منو به خاک سیاه نشوندین. خدا ازتون نگذره. الهی جز جیگر بگیرین.»پیش لادن در حال اِعمال اعمال تروریستی

وقتی دلیل این تندروی ها را از او جویا شدیم، این عکس را نشانمان داد و گفت:« شریفه تمام زندگی من بود. اولین بار پشت یه خشخاش اونو دیدم، و همونجا بود که ما عاشق هم شدیم و به هم قول دادیم که هیچ وقت از هم جدا نشیم. اما بعد از اینکه به استکبار جهانی یا همون شیطان بزرگ مهاجرت کردیم، چون من زیاد کار می کردم اون تو خونه تنها شد و به وبگردی رو اورد. همون جا بود که با وبسایت علاف آشنا شد و به اون دل بست، طوری که اگه یه روز این وبلاگ یا بهتر بگم این موزه رو چک نمی کرد، اروم نمی گرفت. اما بعد از خوندن آخرین پست علاف کم کم تو خودش فرو رفت. به افسردگی بدی دچار شده بود و همیشه یا گریه می کرد یا تو خیال خودش با علاف حرف می زد. تا اینکه یه روز بالاخره در جستجوی علاف از خونه بیرون رفت و یه تریلی زیرش گرفت. بعد از اون هم علیل شد، هم دیگه حرف نزد. به خاطر همین تو یه بیمارستان روانی بستریش کردن. منم که بدون شریفه نمی تونستم زندگی کنم، این درد رو با خودم به کوچه پس کوچه های معلوم الحال لاس وگاس میارم و هم خودمو گم می کنم هم اونو» تا آمدیم از او بپرسیم چیو؟ غیبش زده بود. با ناراحتی از آن محله که بوی مرگ از در و دیوارش می بارید خارج شدیم و به ستاد برگشتیم.

شریفه خانم

از آنجایی که امروزه بیشترین و آپ تو دیت ترین خبرها را سایتهای خبری و از طریق نت منتشر می کنند، به سراغ این سایتها رفتیم و تصمیم گرفتیم گزارش تصویری در اینباره ارائه دهیم.برای بررسی این تغییرات، اول سایتهای خبرگزاری ها ی مهم را دیدیم و از دیدن عکسهای تکان دهنده ای که این سایتها بعد از خداحافظی علاف مخابره کرده بودند، تحت تاثیر قرار گرفتیم. عکسها به خوبی تاثیر مخرب و مرگبار عدم حضور علاف در وب را نشان می دهد. بدون هیچ حرفی شما را به دیدن این تصاویر دعوت می کنیم. (از بیماران قلبی، خانم های حامله و افراد مسن و ضعیف النفس خواهش می کنیم از مشاهده ی این تصایر خودداری کنند):

این عکس بروز سرمای بی سابقه در جنگل های استوایی و تاثیر مرگبار آن بر میمونهای محل را نشان می دهد که به گفته ی کارشناسان امر، هنوز ربطش با خداحافظی علاف مشخص نشده اما صد در صد مربوط به همان مسئله می شود.

BBC ش صد در صد اصله ها

عکس زیر را خبرگزاری خاله زنک دات کام منتشر کرده و در شرح ان آورده است:«آنجلینا جولی که همواره در پی احقاق حقوق بشر است، این بار در اعتراض به خداحافظی نابهنگام علاف لباس سیاه به تن خودش و دخترش کرده و در محافل عمومی ظاهر شد تا بدینوسیله اعتراض شدید خود به این پدیده ی مخرب جهانی را اعلام کند.»

خبرگزاری ژیقولو دات ارگ با قرار دادن این عکس در وب سایت خود، از تاثیرات مخرب روحی خداحافظی علاف کبیر بر موجودات کارتونی همچون اسنوپی خبر داد.

اما شایعه ها در مورد وضعیت روحی اسنوپی پس از این فاجعه تمامی نداشت به طوری که سایت آفیشال اسنوپی دات کام عکس زیر را به عنوان عقوبت کار اسنوپی پس از خداحافظی علاف در صفحه اصلی سایت قرار داد و در شرح آن اینگونه نوشت: PLEASE BACK TO US ALLAF

عکس زیر هم یکی ار عکسهایی است که سایتهای زرد خارجی در مورد دلایل شخصی خداحافظی علاف کبیر منتشر کردند که البته بار سانسوریش آنقدر زیاد بود که ما به درج اصلاحاتش بسنده کردیم.

و سرانجام عکس آخر دو تن از یاران با وفا و رفقای فابریک و دوست داشتنی علاف، یعنی ساسان و قوقولی را نشان می دهد که البته هیچ بار خبری ای نداشته و صرفا به دلیل علاقه ی وافر نویسنده به این دو درج شده است.

بالاخره گزارش طولانی و مثنوی هفتاد من ما به پایان رسید. شما که تا پایان با ما بودید، برین سرتونو بزنین به دیوار که این همه وقت هدر کردین. در پناه حق، به بروبکس سلام برسون. قربانت، خدافظ!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 1:3  توسط علاف کبیر  | 

 سلام

سلامی به گرمی......

سلامی به زیبایی.......

واقعا نمی دونم دیگه بگم چی؟ اخه یه زمانی هر وقت می خواسم نامه بنویسم همیشه می گفتم:

سلامی به گرمی دل های اهواز. اما حالا دیگه دل های اهواز گرم نیست دیگه افتابی نیست زیبا نیست

خیلی زمان نیازه تا دلامون دوباره گرم بشه شاید هم اصلا فرصتش پیش نیاد

از این حاشیه ها که بگذریم می خواستم یه مطلبی رو بگم:

یه مدت من حسابی سرم شلوغ بود البته همه ی دغدغه هام همش یه چیز بود ولی همون  یه چیز اونقدر سرمو تو چاه کرد که اصلا یادم رفت که عضو وبلاگ نویس های یه سایت هستم تا اینکه اونروز خیلی اتفاقی عکس های بچه های گروه علاف رو دیدم اومدم و به سایت یه سرزدم و ناگهان حرفایی از ذهنم عبور کردن حرفای نگفتنی غمگین که خیلی وقته دوست داشتم به بچه ها بگم اما لحظه های شاد و پر خنده ی مدرسه که همه ی بچه ها نیشتشون رو تا بنا گوش باز می کردن و از ته دل بی بهونه می خندیدن اجازه ی اینو بهم نمی داد . بعد از تعطیلی مدرسه زنگ زدن به همشونو گفتن این مطلب اونم پشت تلفن واقعا دل می خواست که اونم من  نداشتم

این سایت خبر گذاری علاف اند بروبچزنیوزه که همیشه ما توی مدرسه زنگ هایی که معلم ها نمی یومدن دورهم جمع می شدیم و یکی از علاف ها با یک برگه و خودکار یه گزارش از فرزانگان می نوشت و همون شب اون را اپ می کرد اما این بار دیگه خبری از مدرسه نیست خبری از گزارش نیست خبری از علاف ها نیست

حتما پیش خودتون فکر می کنید که اول مهر دوباره مدارس باز میشن و ما علاف ها دور هم جمع می شیم و همون حکایت همیشگی دوباره تکرار میشه اما باید اینو بدونین که مدرسه و گزارشو علافا زمانی که حتی یکی از ما نباشه واقعا برامون صفایی نداره

من این دفعه دیگه نمی خوام گزارش بنویسم دیگه نمی خوام یه مطلب طنز امیز بنویسم دیگه نمی خوام بگم :(با سلام از سایت خبر گزاریه علاف اند بروبچزنیوز مزاحمتون میشیم ...........) نه !

 این بار می خوام حرفای دلمو بدون هیچ چاپلوسی بگم نه تنها من بلکه حرفای همه ی بچه های کلاس که اونو یه روز توی قسمتی از مغزشون دریافت کردن و به دریچه های قلبشون فرستادن اما به دیده ی زبون بیان نکردن.

علاف جان زیبایی تموم تار و پود کلاس به تو و وجود تو بود.زنجیر های سخت قوانین مدرسه رو فقط حرفای تو اغوش تو و دلگرمی های تو التیام می داد.

وقتی پیش هم می نشستیم تو همیشه از نا امیدی می گفتی همیشه از این می گفتی که وقتی هم قد بزرگترا شدیم دوست داری یه جایی بری که هیچ کس نباشه و فقط خودت باشی همیشه از تنهایی میگفتی اما بین همون حرفات همیشه امیدی بود واسه ی ما.

زیبایی توی حرفات بودو مهربانی توی دلت.هر وقت توپ بچه های شهید بهشتی می افتاد توی مدرسه ی ما من می دویدم تا توپو بهشون بدم و همیشه با مانع تو روبه رو می شدم و بهم می گفتی که غیرتت اجازه نمی ده و من با چشمای گریون می رفتم پیش مامان بزغالمون و اون هم می افتاد به جون تو که چرا با تک دختر من دعوا می کنی.

علاف جان دلم برای تک تک ثانیه هایی که بات بودم تنگ شده

دلم واسه روزهایی که می رفتیم نماز جماعت و بوی گند جوراب تو فضای اونو پر می کرد و قبل از اینکه به مشام ما برسه  خودت بهمون هشدار می دادی که در دماغاتون رو بگیرین تنگ شده

یا واسه غیرت بازی هایی که سر من که خواهرت بودم و مامان بزغاله در می اوردی

باور کن که اینا رو از اعماق وجودم می گم

تا به حال به کسی نگفتم که دلم براش تنگ شده اما این بار به تو می گم اونم از اعماق وجودم

ارزو می کنم که دوباره شیرینی اون لحظه ها رو توی قلبم احساس کنم

علاف جان بهت التماس نمی کنم چون ارزش دوستیمون ازمرزهای التماس فراتراست اما ازت خواهش می کنم که لحظه های شیرین اون موقع ها هر چند که دیگه بر نمی گرده رو از مون نگیر.

دوستیمون با رفتن تو به ظاهر تموم میشه اما در باطن نه تنها من بلکه همه ی بچه های کلاس دوست دارن که پایدار بمونه.

با بقیه کار ندارم اما من شخصا نمی دونم اول مهر رو بدون تو چه جور شروع کنم بدون مزه پرونی های تو بدون پروژه های با مزه ی تو و یا بدون حافظه ی بالای تو.....

اول مهر که ما میریم همه هستن : صغی مغی فژی مامان بزغاله و بچه هامون اما همه ی اینا نمی تونه جای تو رو واسم پر کنه.....

عیب نداره! خوشبختانه مامان بابای من و حتی اطرافیانم از بچگی دل کندن از کسانی که دوسشون دارم رو با کاراشون در تک تک مراحل زندگی بهم یاد دادن و الان هم می دونم که چه جور عشقمو توی دلم نگه دارم مثل همون موقع که سارا رو دوست داشتم  و نتونستم بهش بگم و زمانی که جرئت کردم اون رفته بود.

اما الان دیگه این فرصتو از دست نمی دم:

علاف جان

دوست دارم  باهمون یه دونه قلبی که دارم

 دوست دارم  باهمون اشکایی که هر وقت یادت می افتم توی چشمام جمع میشه

دوست دارم  باتموم اون ستاره هایی که مغزشون به خاطر تو فرمان درخشیدن رو صادر می کنه

و در اخر هم بهت میگم :

من و بچه های کلاس قول می دهیم که در گلخانه ی قلبمان گل تو را تا ابد به یادگار داشته باشیم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 3:17  توسط اچ آی وی  | 

سلام!

سلامی گرم به همه آنانی که گرمای عشق را با تمام وجودشان لمس کرده اند و سلامی همراه با فریادی بلند از ته اعماق وجود به دوست و همکلاسی عزیزم علاف!

پست علاف منو یه جورایی غمگین کرد. باعث شد فکر کنم یه خداحافظی رسمی از طرف همه لازمه! یک کمی صبر کنید تا از کل ماجرا خبردار بشید.

 

بقیه رو نمی دونم ولی من واقعا نقطه شروع دوستیم با علاف رو یادم نمیاد! واقعا اولین باری که دیدمش کی بود؟ برخوردمون چی بود؟ نمی دونم!

اولین چیزایی که از دوستیم با علاف توی ذهنم موندن کتاب خونه رفتن هامونه! همین! این که نمی شد هفته ای چند بار نریم اونجا! اینم یکی از نقاط شترک منو علافه دیگه! (به جز این که مادر و پدرامون توی یه سال به دنیا اومدن و توی یه سال ازدواج کردن!)

داشتم می گفتم! بعدش دیگه چیزی یادم نیست تا ... تا کجا؟ تا سارا! تا اونجاییکه با سارا دوست شدم! شاید هم من دوست نشدم ، اون شد! ولی در هر صورت با هم دوست شدیم! مهم نیست! مهم اینه که کم کم شدیم یه اکیپ! یه گروه که ...  بی خیال! خلاصه آخر سال شد و سارا خانوم قصه ما رفت! ربطش به علاف اینه که من یه چند ماهیه فهمیدم که علاف و سارا چقدر با هم خیلی دوستن! حالا!

می دونی؟ خیلی گروه خوبی بودیم! اگه یکی ناراحت می شد یا ناراحتش می کردیم زود از دلش در میاوردیم! البته هی دور خودمون می چرخیدیم و هی دوباره همین هی تکرار می شد!

تا اینکه زدیم و رفتیم تا شد کلاس دوم! بی خودی و الکی الکی یه سال الکی بزرگ شدیم. البته هر کی ندونه شما که می دونین ما با کودک درونمون زندگی نمی کنیم بلکه همچنان هی کودکیم. قدمون به زوری سالی 0.5 سانت بلند می شه ولی عقلمون زیاد نمی شه که هیچ! من واقعا  فکر می کنم شکر خدا هر سال احمق تر و بچه تر هم می شیم! خدا هم آخر و عاقبت مارو ختم به خیر کنه هم شمارو که دارید اینا رو می خونید. 

خلاصه! با همه بدبختی ها و ناملایمتی ها من فکر می کنم سال دوم الحق که معرکه بود. شاید به لطف و میمنت مرحوم سارا بود! نه؟! البته یه جورایی بد هم بود چون من چهره ای از علاف دیدم که باعث شد برای مدتی حتی ازش بدم بیاد!!! خدا رو شکر که اون روزا رفتن! ایشاالله شما هم بری دیگه برنگردی!

داشتم می گفتم! هی نزن تو حرفم بی ادب! سال سوم! دیدین چه بی خودی شدیم سال آخری! اوا! مامانمون اینا! امتحان تیزهوشان داریم! وا! خدا مرگت بده فیلتر که کشتی مارو! یکی از دغدغه های امسال ما علاف بود! علافی که جفت پاهاشو کرده بود تو کفشش و من هرچی می گفتم پسر! در بیار پاهاتو! کفشت می ترکه نه من پیرزن پول دارم برات بخرم نه مامان بزی (همون بزغاله) می تونه برات بخره ولی پاهاشو در نیاورد که نیاورد و آخر هم کفشش ترکید ولی بوی گندش باعث نشد مماخامونو بگیریم بلکه باعث شد خودش رو از دست بدیم! آخه این قدر واسه کفشش گریه کرد که مارو از یاد برد! الان که گریه اش قطع شده و حافظه اش داره برمی گرده هم پشیمون نیست! نمی دونم چرا؟! شاید چون تازه فهمیده بود که اصلا کفشش رو دوست نداشت! چی شد! قصه گفتم! ولی راست بود!  علاف رفت! البته فقط از مدرسه رفت وگرنه هم خودش هم شماره خونه و موبایلش هستن! هم جای پاهاش که قلب ما رو شکوند و جیگرمونو خون کرد و دیافراگممونو پاره!

نوه عزیزم با اون مان بزرگ مان بزرگ کردن هات! زیباروی من! خیلی دوست دارم و خلاصه این که نازنین! منم مثه خودت بدم! منم می خوام دوروغ بگم! منم دورنگی بلدم! ولی من این کارا رو نمی کنم چون دوست دارم و خودت می دونی چقدر پس خودتو به جاده ملاثانی نزن!

در مرام ما رفیقان نیست رسم ترک دوست، عهد با هر که ببندیم جانمان در دست اوست!

همیشه به یاد داشته باش که ستاره ای که در گوشه آسمان می درخشد به نام توست!

ای نازنین من! آیا تو هم ستاره من خواهی شد؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 15:45  توسط 4چشمی  | 

امروز، دوشنبه، شانزدهم اردیبهشت هشتاد و هفت، سه سال تموم شد. سه سال توی یه کلاس نشستن تموم شد و آخرین بار نگاه ها از جاهایی ثابت به سمت هم چرخید. برای آخرین بار همه توی یه اتاق از راهنمایی فرزانگان کنار هم نشستند و با هم حرف زدند و خندیدند و حرص همدیگه رو دراوردن. من میرم، اما می خوام یه چیزی یاد همه بمونه. اینکه من هیچ وقت کلاسی صمیمی تر از این سه سال کلاس پیدا نمی کنم، دیگه با هیشکی مثل شما نمی تونم کنار بیام و صمیمی بشم، دیگه با هیشکی نمی تونم حرف بزنم و دوست بشم و بهتون قول میدم اگه هر کدوم از این اتفاقا بیفته هم فراموشتون نمی کنم. واقعا هیچ وقت فراموشتون نمی کنم. و می خوام همتون بدونین که در تمام طول زندگیم جایی گرمتر از آغوشتون، چیزی دردناکتر از اشکاتون و هیچ چیزی به داغی بوسه هاتون نصیبم نمیشه. قسم میخورم.

مهسا. ک

آناهیتا

آنیتا

مارال

غزال

مهسا. ص

رضوان

مریم

مهشید

ثمر

سپیده

نگین

الهام

زهرا

ستایش

یاسمن

نسترن

ریحانه

الهه

زینب

مهسا. ف

روشنک

همتون رو دوست دارم و هرگز هرگز هرگز فراموشتون نمی کنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:3  توسط علاف کبیر  | 

با سلام

با سلام

با مصاحبه اي ديگر از علاف اند برو بچس نيوز در خدمت شما هستيم.

در اين مصاحبه با يكي از علافان اين جامعه , اچ اي وي ملقب به دختر خوب (برهان خلف) در خدمتتون هستيم تا پايان با ما باشيد.

 

- سلام عزيزم.شما اسمتون چيه؟يه چيز خوب.

- دقيقا چه چيز خوبي؟دختر خوب.

- ديگه خالي نبند راستشو بگو؟ خب باشه اچ اي وي.                   

- حالا چرا بهت ميگن دختر خوب؟طبق عهدي كه 27 فروردين بستم ديگه دختر خوبي شدم.

- چرا اچ اي وي ؟چون هر كي رو گرفتم ديگه ولش نميكنم .         

– مثل بختك؟ دقيقا.

- مبتلايي ؟ قراره بشم.                                                                     

- ميشه بپرسم هدفتون از اين كار چيه؟ كوليدن.

- فكر نمي كنيد با اين كارا فرهنگ مارو خدشه دار مي كنيد؟ خود فرهنگ منو خدشه دار كرده اونوقت من اونو بكنم!

- چند سالته؟خبر ندارم ولي اينو ميدونم كه 2 ساله مشغولم.    

- به چي؟ پنير بازي.

- اميد و آرمان چي؟ نداری؟ نه اميد دارم نه ارمان يكي ديگه دارم.         

- اولش ....داره؟ اره

- دومش چي داره؟نه ديگه همون اولش كافيه.                       

- نه بقيشم بگو؟ شايد راضي نباشه. ديگه نريز!

- چي نريزم؟كرم بيخود.                                                                

- مگه كرم ريختنيه؟ نه اسكولم خوردنيه.

- از چه نوعش؟ لبنيات سفيد رنگ.                                              

- خوشگلترين پسر دنيا كيه؟ پسرم (ماعيد)كه شبيه خودمه.

- پسرت ! نوعي توهم فانتزي؟ ويروسا واگير دارن ديگه.            

- از كدوم متوهّمي؟ علافان فرزانگان از جمله (طاعون ، چهار چشمي و علاف)

 

اكنون به يكي ديگه از اين علافان جامعه رسيديم كه براي سكون ماندن يونوليت , بر روي ان نشسته!

 

- سلام عزيزم شما اسمتون چيه؟مالارياهستم.                           

- چند سالتونه اون وقت؟14 سالمه.

- ازدواج كردين؟نه.                                                                      

- پس چه كار كردين؟علافي تو اينترنت.

- خوش ميگذره؟خيلي فاز ميده.                                                

- چي فاز ميده؟نه من چت نمي كنم.

- چه ربطي داشت؟همين طوري پروندم.                              

- شما تو زندگيتون اميد و آرزو دارين؟ اميد هاي من به ارزو هم نمي رسن.

- چرا خيلي ماستن؟نه خيلي پستن.                                               

- اصولا در جهان معاصر افسردگي امري طبيعيه نظر شما چيه؟ در جهان معاصر افسردگي زياده.

- چند شنبه ها افسرده ميشين؟ 4شنبه ها.                                   

- نظير شنبه چه طور؟نه شنبه رو حالم ولي...

- ولي چي؟ولي 4شنبه ها ضدّحالم.                                                

- حرف خاصي در پايان دارين؟ نه! ولی در آخر آرزو مي كنم با اينكه ميدونم نادال  نمي بره ولي ببره.

- پس فده رر چي؟ بره گمشه خيلي پولدارشده ديگه.              

- يعني تو به فكر فقر مردمي؟ خب ببين الان فده رر 36 ميليون دلار جايزه برده اما نادال فقط 15 ميليون و باز هم در آخر اميدوارم الوسنو به يه تيم خيلي خوب بره و باهاش به خوبي رفتار بشه.

 

حالا ميرسيم به يكي ديگه از افراد علاف اند برو بچس نيوز به اسم طاعون كه در حال مس سابيدنه,نه ببخشيد يونوليت سابيدن!

 

- سلام خودتو معرفي كن؟آويزون.                                                          

- بله اسمتون؟آويزون.

- يعني اسمتون؟يعني همون آويزون.                                                             

- بگو طاعون؟آويزون.

- بگو يزدان؟آويزان.                                                                                     

- هورارارارا...! نزديك ميشي يه تلاش ديگه؟همون اويزون.

- چند سالته؟ اصولا خبر ندارم اين كارا به من ربطي نداره.                      

- الان داري چه كار مي كني؟آويزون بازي.

- به طور دقيق چي؟دارم مي سعيم كه بياويزم.                                           

- اميد و آرزو تو زندگيت داري؟نه.

- چرا؟با تيپش حال نكردم خيلي آويزون بود.                                               

- آرمان زندگيت چيه؟ آرمانم چيز شد ميدوني اويزون شد ولش كردم.

- اسطوره ي مورد علاقه ات تو شاهنامه كيه؟ رستم که نیست چون هركي ميرفت پيشش نوجوونمرگ برميگشت. چي بود ؟ بنال!! اهان گردافريد..!!

- كتاب مورد علاقت چيه؟دراكو.                                                                   

- اهان اون وقت اسم كتابه؟ ولك

-ميشه ترجمه كنين؟به تو چه, تو چه فضولي!(با لهجه جواد اباداني بخونين) 

- حرفي , چيزي؟ چه حرفي؟ چه چيزي؟ كشك چي؟ پنير چي؟؟

- ا.... تو هم لبنيات دوست داري؟ به غير اسد اره.                                      

- اسد كيه؟برادر شوهرسميراست.

- بله ديگه چي؟ هيچي.           

- با تشكر! به مس سابيدن نه ببخشيد يونوليت سابيدنتون ادامه بدين.

 

اكنون به يكي ديگر از افراد علاف اند بروبچس نيوز ميرسيم كه در حال ورزیدن خمير مي باشد.

 

- سلام اسمت چيه؟بايد فكر كنم.اسمم... مش قنبره , نه چهار چشميه.     

- آرزوت چيه؟من آرزو ندارم اميد دارم.

- اميدت كيه؟ها اون ديگه خصوصيه.                                                               

- بي شعور ترين ادمي كه تو عمرت ديدي كيه؟ ميس مالديني.

- عشق يا هوس؟ چي ميگي بابا چرت و پرت.تب داري؟تب سرد داري؟داغه؟ولرمه؟ 

- پنير دوست داري؟ خیلیییییی.

- تفريحت چيه؟پخخخخخخخخخ.........                                                           

- اي زهرمار! ايشالا جن بهت پخ كنه. فعلا كه به تو كرده! یعنی من جنم؟ برو باهات قهرم! دلمو شکوندی!

- كتاب مورد علاقت چيه؟هري پاتر.

- مگه تو گي هستي؟ خفه شو خودتي! یه حرفی بزن بشه باورش کرد! نه! اصرار نکن! من قصد ازدواج ندارم!

- حرف اخري, چيزي؟ پنير بخوريد تا سالم بمانيد.

- از يزدان پاك سلامت اخلاق شما را خواستاريم.  يزدان كه خودش لبنيات فروشه.

- نه خواهر اون فقط لبنيات ميخوره. عجب پسر بي شعوري داري!

- خودتي(اين من نبودم يزدان بود) خجالت بکش، آتیش پاره!

 

The  End

نويسنده: H.I.V

ویراستار: 4چشمی

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 16:1  توسط   |