|
|
|
|
|
بیش از چهار ماه از آخرین پست علاف کبیر در وبلاگ می گذرد. پستی که همگان را اندوهگین کرد و البته در همین وبلاگ نیز شاهد واکنش های فراوان و اظهار ناراحتی آنان در این باره بودیم. اما پس از تحقیقات بیشتر،پی بردیم که این واکنش ها محدود به علافان وبلاگ ستاد نمی شود و جهانیان(!) نیز بیکار نمانده اند و علاقه ی خود به علاف را ثابت کرده اند. ما نیز گزارشگران و علافان خود را برای پیگیری این اخبار و به قول معروف دراوردن ته و توی قضیه، به ماموریت فرستادیم. حاصل کار را در ادامه ی مطلب مشاهده خواهید کرد: (آقا خب این همه واسه ما پست زدین خب ما هم جوگیر شدیم گفتیم خودمون هم یه پست بزنیم سرمون بی کلاه نمونه! به سراغ یکی از طرفداران پروپاقرص و قدیمی علاف کبیر رفتیم، که چند ماهی است در هر مصاحبه ای شرکت می کند، به سبک جواد خیابانی(!) از مردم می خواهد که همه با هم علاف را تشویق کنند. انریکو ایگلسیاس را بلا نسبت در یک [....] پیدا کردیم، (انقدر بدبین نباش تو نایت کلاب پیداش کردیم داشت برنامه اجرا می کرد)مثل هر مصاحبه ی دیگری میکروفون را به سمتش گرفتیم و تا گفتیم از ستاد مرکزی خبرگزاری علاف اند بروبکس مزاحم می شیم، سریع میکروفون را از دستمان کشید و شروع به صحبت کرد: « wow! همیشه تو زندگیم منتظر این لحظه بودم. آی لاو علاف. من همیشه از بچگی آی لاو علاف بودم و تا امروز هم این آی لاو رو حفظ کردم و به خاطر این مسئله به خودم افتخار می کنم. نمی دونم شما ترانه ی جدید منو که جاست فر علاف خوندم شنیدین؟» خیلی متعجب شدیم و از انریکه خواستیم قسمتی از این ترانه را برای ما اجرا کند. او هم با خوشحالی شروع به خواندن کرد:« دیگه از تو خبری نیست، خیلی وقته/ این واسه من خیلی سخته، خیلی سخته....» اما متاسفانه وقتی پوزخند ما را دید، انگار کمی ناراحت شده باشد، میکروفون را روی زمین پرت کرد و گفت:« آره بخندین. به من چه که شما ایرانیا خودتون استعداد ندارین همش از روی آهنگای ما کپی برداری می کنین؟» بعد هم بی تربیت یه کاری کرد که....راستش من روم نمیشه بگم...پسره ی [....] زبونش رو به سمت ما دراورد و بعد هم گذاشت رفت. ایششش!!!داشتیم از آن محله ی لعنتی خارج می شدیم که یهو چشممان به پیش لادن افتاد. حتما اسم او را شنیده اید؛ گربه ی طالبانی که تمام موش های بودا را خورد و مدتها در مزارع خشخاش به اقدام علیه نظام مشغول بود، اما بعد از حمله ی امریکا به افغانستان و سرکوب طالبان، تغییر هویت داد و به عنوان یک تروریست ناشناس، در سیا مشغول به کار شد. سیگار برگی به لب داشت که تا ما را دید از دهانش به زمین افتاد. خیلی ناگهانی پنجولهایش را باز کرد و روی ما پرید و فریاد زد:«خدا بکشتتون!» و پنجولهایش را در اقصی نقاط بدنمان فرو کرد. (2: واقعا عجب کار شاقیه این خبرنگاری) بالاخره توانستیم او را آرام کنیم، و او خشمگین و ناراحت شروع به صحبت کرد:«از همه شما متنفرم. شما منو به خاک سیاه نشوندین. خدا ازتون نگذره. الهی جز جیگر بگیرین.» وقتی دلیل این تندروی ها را از او جویا شدیم، این عکس را نشانمان داد و گفت:« شریفه تمام زندگی من بود. اولین بار پشت یه خشخاش اونو دیدم، و همونجا بود که ما عاشق هم شدیم و به هم قول دادیم که هیچ وقت از هم جدا نشیم. اما بعد از اینکه به استکبار جهانی یا همون شیطان بزرگ مهاجرت کردیم، چون من زیاد کار می کردم اون تو خونه تنها شد و به وبگردی رو اورد. همون جا بود که با وبسایت علاف آشنا شد و به اون دل بست، طوری که اگه یه روز این وبلاگ یا بهتر بگم این موزه رو چک نمی کرد، اروم نمی گرفت. اما بعد از خوندن آخرین پست علاف کم کم تو خودش فرو رفت. به افسردگی بدی دچار شده بود و همیشه یا گریه می کرد یا تو خیال خودش با علاف حرف می زد. تا اینکه یه روز بالاخره در جستجوی علاف از خونه بیرون رفت و یه تریلی زیرش گرفت. بعد از اون هم علیل شد، هم دیگه حرف نزد. به خاطر همین تو یه بیمارستان روانی بستریش کردن. منم که بدون شریفه نمی تونستم زندگی کنم، این درد رو با خودم به کوچه پس کوچه های معلوم الحال لاس وگاس میارم و هم خودمو گم می کنم هم اونو» تا آمدیم از او بپرسیم چیو؟ غیبش زده بود. با ناراحتی از آن محله که بوی مرگ از در و دیوارش می بارید خارج شدیم و به ستاد برگشتیم.
از آنجایی که امروزه بیشترین و آپ تو دیت ترین خبرها را سایتهای خبری و از طریق نت منتشر می کنند، به سراغ این سایتها رفتیم و تصمیم گرفتیم گزارش تصویری در اینباره ارائه دهیم.برای بررسی این تغییرات، اول سایتهای خبرگزاری ها ی مهم را دیدیم و از دیدن عکسهای تکان دهنده ای که این سایتها بعد از خداحافظی علاف مخابره کرده بودند، تحت تاثیر قرار گرفتیم. عکسها به خوبی تاثیر مخرب و مرگبار عدم حضور علاف در وب را نشان می دهد. بدون هیچ حرفی شما را به دیدن این تصاویر دعوت می کنیم. (از بیماران قلبی، خانم های حامله و افراد مسن و ضعیف النفس خواهش می کنیم از مشاهده ی این تصایر خودداری کنند): این عکس بروز سرمای بی سابقه در جنگل های استوایی و تاثیر مرگبار آن بر میمونهای محل را نشان می دهد که به گفته ی کارشناسان امر، هنوز ربطش با خداحافظی علاف مشخص نشده اما صد در صد مربوط به همان مسئله می شود. عکس زیر را خبرگزاری خاله زنک دات کام منتشر کرده و در شرح ان آورده است:«آنجلینا جولی که همواره در پی احقاق حقوق بشر است، این بار در اعتراض به خداحافظی نابهنگام علاف لباس سیاه به تن خودش و دخترش کرده و در محافل عمومی ظاهر شد تا بدینوسیله اعتراض شدید خود به این پدیده ی مخرب جهانی را اعلام کند.» خبرگزاری ژیقولو دات ارگ با قرار دادن این عکس در وب سایت خود، از تاثیرات مخرب روحی خداحافظی علاف کبیر بر موجودات کارتونی همچون اسنوپی خبر داد. اما شایعه ها در مورد وضعیت روحی اسنوپی پس از این فاجعه تمامی نداشت به طوری که سایت آفیشال اسنوپی دات کام عکس زیر را به عنوان عقوبت کار اسنوپی پس از خداحافظی علاف در صفحه اصلی سایت قرار داد و در شرح آن اینگونه نوشت: PLEASE BACK TO US ALLAFعکس زیر هم یکی ار عکسهایی است که سایتهای زرد خارجی در مورد دلایل شخصی خداحافظی علاف کبیر منتشر کردند که البته بار سانسوریش آنقدر زیاد بود که ما به درج اصلاحاتش بسنده کردیم. و سرانجام عکس آخر دو تن از یاران با وفا و رفقای فابریک و دوست داشتنی علاف، یعنی ساسان و قوقولی را نشان می دهد که البته هیچ بار خبری ای نداشته و صرفا به دلیل علاقه ی وافر نویسنده به این دو درج شده است. بالاخره گزارش طولانی و مثنوی هفتاد من ما به پایان رسید. شما که تا پایان با ما بودید، برین سرتونو بزنین به دیوار که این همه وقت هدر کردین. در پناه حق، به بروبکس سلام برسون. قربانت، خدافظ!
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 1:3 توسط علاف کبیر
|
|
||
|
|
|
|
|
سلامی به گرمی...... سلامی به زیبایی....... واقعا نمی دونم دیگه بگم چی؟ سلامی به گرمی دل های اهواز. اما حالا دیگه دل های اهواز گرم نیست دیگه افتابی نیست زیبا نیست خیلی زمان نیازه تا دلامون دوباره گرم بشه شاید هم اصلا فرصتش پیش نیاد از این حاشیه ها که بگذریم می خواستم یه مطلبی رو بگم: یه مدت من حسابی سرم شلوغ بود البته همه ی دغدغه هام همش یه چیز بود ولی همون یه چیز اونقدر سرمو تو چاه کرد که اصلا یادم رفت که عضو وبلاگ نویس های یه سایت هستم تا اینکه اونروز خیلی اتفاقی عکس های بچه های گروه علاف این سایت خبر گذاری علاف اند بروبچزنیوزه که همیشه ما توی مدرسه زنگ هایی که معلم ها نمی یومدن دورهم جمع می شدیم و یکی از علاف ها با یک برگه و خودکار یه گزارش از فرزانگان می نوشت و همون شب اون را اپ می کرد اما این بار دیگه خبری از مدرسه نیست خبری از گزارش نیست خبری از علاف ها نیست حتما پیش خودتون فکر می کنید که اول مهر دوباره مدارس باز میشن و ما علاف ها دور هم جمع می شیم و همون حکایت همیشگی دوباره تکرار میشه اما باید اینو بدونین که مدرسه و گزارشو علافا زمانی که حتی یکی از ما نباشه واقعا برامون صفایی نداره من این دفعه دیگه نمی خوام گزارش بنویسم دیگه نمی خوام یه مطلب طنز امیز بنویسم دیگه نمی خوام بگم :(با سلام از سایت خبر گزاریه علاف اند بروبچزنیوز مزاحمتون میشیم ...........) نه ! این بار می خوام حرفای دلمو بدون هیچ چاپلوسی بگم نه تنها من بلکه حرفای همه ی بچه های کلاس که اونو یه روز توی قسمتی از مغزشون دریافت کردن و به دریچه های قلبشون فرستادن اما به دیده ی زبون بیان نکردن. علاف جان زیبایی تموم تار و پود کلاس به تو و وجود تو بود وقتی پیش هم می نشستیم تو همیشه از نا امیدی می گفتی همیشه از این می گفتی که وقتی هم قد بزرگترا شدیم دوست داری یه جایی بری که هیچ کس نباشه و فقط خودت باشی زیبایی توی حرفات بودو مهربانی توی دلت.هر وقت توپ بچه های شهید بهشتی می افتاد توی مدرسه ی ما من می دویدم تا توپو بهشون بدم و همیشه با مانع تو روبه رو می شدم و بهم می گفتی که غیرتت اجازه نمی ده و من با چشمای گریون می رفتم پیش مامان بزغالمون و اون هم می افتاد به جون تو که چرا با تک دختر من دعوا می کنی. علاف جان دلم برای تک تک ثانیه هایی که بات بودم تنگ شده دلم واسه روزهایی که می رفتیم نماز جماعت و بوی گند جوراب تو فضای اونو پر می کرد و قبل از اینکه به مشام ما برسه خودت بهمون هشدار می دادی که در دماغاتون رو بگیرین تنگ شده یا واسه غیرت بازی هایی که سر من که خواهرت بودم و مامان بزغاله در می اوردی باور کن که اینا رو از اعماق وجودم می گم تا به حال به کسی نگفتم که دلم براش تنگ شده اما این بار به تو می گم اونم از اعماق وجودم ارزو می کنم که دوباره شیرینی اون لحظه ها رو توی قلبم احساس کنم علاف جان بهت التماس نمی کنم چون ارزش دوستیمون ازمرزهای التماس فراتراست اما ازت خواهش می کنم که لحظه های شیرین اون موقع ها هر چند که دیگه بر نمی گرده رو از مون نگیر. دوستیمون با رفتن تو به ظاهر تموم میشه اما در باطن نه تنها من بلکه همه ی بچه های کلاس دوست دارن که پایدار بمونه. با بقیه کار ندارم اما من شخصا نمی دونم اول مهر رو بدون تو چه جور شروع کنم بدون مزه پرونی های تو بدون پروژه های با مزه ی تو و یا بدون حافظه ی بالای تو..... اول مهر که ما میریم همه هستن : صغی مغی فژی مامان بزغاله و بچه هامون اما همه ی اینا نمی تونه جای تو رو واسم پر کنه..... عیب نداره! خوشبختانه مامان بابای من و حتی اطرافیانم از بچگی دل کندن از کسانی که دوسشون دارم رو با کاراشون در تک تک مراحل زندگی بهم یاد دادن و الان هم می دونم که چه جور عشقمو توی دلم نگه دارم مثل همون موقع که سارا رو دوست داشتم و نتونستم بهش بگم و زمانی که جرئت کردم اون رفته بود. اما الان دیگه این فرصتو از دست نمی دم: علاف جان دوست دارم باهمون یه دونه قلبی که دارم دوست دارم باهمون اشکایی که هر وقت یادت می افتم توی چشمام جمع میشه دوست دارم باتموم اون ستاره هایی که مغزشون به خاطر تو فرمان درخشیدن رو صادر می کنه و در اخر هم بهت میگم : من و بچه های کلاس قول می دهیم که در گلخانه ی قلبمان گل تو را تا ابد به یادگار داشته باشیم
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 3:17 توسط اچ آی وی
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام! سلامی گرم به همه آنانی که گرمای عشق را با تمام وجودشان لمس کرده اند و سلامی همراه با فریادی بلند از ته اعماق وجود به دوست و همکلاسی عزیزم علاف! پست علاف منو یه جورایی غمگین کرد. باعث شد فکر کنم یه خداحافظی رسمی از طرف همه لازمه! یک کمی صبر کنید تا از کل ماجرا خبردار بشید. بقیه رو نمی دونم ولی من واقعا نقطه شروع دوستیم با علاف رو یادم نمیاد! واقعا اولین باری که دیدمش کی بود؟ برخوردمون چی بود؟ نمی دونم! اولین چیزایی که از دوستیم با علاف توی ذهنم موندن کتاب خونه رفتن هامونه! همین! این که نمی شد هفته ای چند بار نریم اونجا! اینم یکی از نقاط شترک منو علافه دیگه! (به جز این که مادر و پدرامون توی یه سال به دنیا اومدن و توی یه سال ازدواج کردن!) داشتم می گفتم! بعدش دیگه چیزی یادم نیست تا ... تا کجا؟ تا سارا! تا اونجاییکه با سارا دوست شدم! شاید هم من دوست نشدم ، اون شد! ولی در هر صورت با هم دوست شدیم! مهم نیست! مهم اینه که کم کم شدیم یه اکیپ! یه گروه که ... بی خیال! خلاصه آخر سال شد و سارا خانوم قصه ما رفت! ربطش به علاف اینه که من یه چند ماهیه فهمیدم که علاف و سارا چقدر با هم خیلی دوستن! حالا! می دونی؟ خیلی گروه خوبی بودیم! اگه یکی ناراحت می شد یا ناراحتش می کردیم زود از دلش در میاوردیم! البته هی دور خودمون می چرخیدیم و هی دوباره همین هی تکرار می شد! تا اینکه زدیم و رفتیم تا شد کلاس دوم! بی خودی و الکی الکی یه سال الکی بزرگ شدیم. البته هر کی ندونه شما که می دونین ما با کودک درونمون زندگی نمی کنیم بلکه همچنان هی کودکیم. قدمون به زوری سالی 0.5 سانت بلند می شه ولی عقلمون زیاد نمی شه که هیچ! من واقعا فکر می کنم شکر خدا هر سال احمق تر و بچه تر هم می شیم! خدا هم آخر و عاقبت مارو ختم به خیر کنه هم شمارو که دارید اینا رو می خونید. خلاصه! با همه بدبختی ها و ناملایمتی ها من فکر می کنم سال دوم الحق که معرکه بود. شاید به لطف و میمنت مرحوم سارا بود! نه؟! البته یه جورایی بد هم بود چون من چهره ای از علاف دیدم که باعث شد برای مدتی حتی ازش بدم بیاد!!! خدا رو شکر که اون روزا رفتن! ایشاالله شما هم بری دیگه برنگردی! داشتم می گفتم! هی نزن تو حرفم بی ادب! سال سوم! دیدین چه بی خودی شدیم سال آخری! اوا! مامانمون اینا! امتحان تیزهوشان داریم! وا! خدا مرگت بده فیلتر که کشتی مارو! یکی از دغدغه های امسال ما علاف بود! علافی که جفت پاهاشو کرده بود تو کفشش و من هرچی می گفتم پسر! در بیار پاهاتو! کفشت می ترکه نه من پیرزن پول دارم برات بخرم نه مامان بزی (همون بزغاله) می تونه برات بخره ولی پاهاشو در نیاورد که نیاورد و آخر هم کفشش ترکید ولی بوی گندش باعث نشد مماخامونو بگیریم بلکه باعث شد خودش رو از دست بدیم! آخه این قدر واسه کفشش گریه کرد که مارو از یاد برد! الان که گریه اش قطع شده و حافظه اش داره برمی گرده هم پشیمون نیست! نمی دونم چرا؟! شاید چون تازه فهمیده بود که اصلا کفشش رو دوست نداشت! چی شد! قصه گفتم! ولی راست بود! علاف رفت! البته فقط از مدرسه رفت وگرنه هم خودش هم شماره خونه و موبایلش هستن! هم جای پاهاش که قلب ما رو شکوند و جیگرمونو خون کرد و دیافراگممونو پاره! نوه عزیزم با اون مان بزرگ مان بزرگ کردن هات! زیباروی من! خیلی دوست دارم و خلاصه این که نازنین! منم مثه خودت بدم! منم می خوام دوروغ بگم! منم دورنگی بلدم! ولی من این کارا رو نمی کنم چون دوست دارم و خودت می دونی چقدر پس خودتو به جاده ملاثانی نزن! در مرام ما رفیقان نیست رسم ترک دوست، عهد با هر که ببندیم جانمان در دست اوست! همیشه به یاد داشته باش که ستاره ای که در گوشه آسمان می درخشد به نام توست! ای نازنین من! آیا تو هم ستاره من خواهی شد؟! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 15:45 توسط 4چشمی
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز، دوشنبه، شانزدهم اردیبهشت هشتاد و هفت، سه سال تموم شد. سه سال توی یه کلاس نشستن تموم شد و آخرین بار نگاه ها از جاهایی ثابت به سمت هم چرخید. برای آخرین بار همه توی یه اتاق از راهنمایی فرزانگان کنار هم نشستند و با هم حرف زدند و خندیدند و حرص همدیگه رو دراوردن. من میرم، اما می خوام یه چیزی یاد همه بمونه. اینکه من هیچ وقت کلاسی صمیمی تر از این سه سال کلاس پیدا نمی کنم، دیگه با هیشکی مثل شما نمی تونم کنار بیام و صمیمی بشم، دیگه با هیشکی نمی تونم حرف بزنم و دوست بشم و بهتون قول میدم اگه هر کدوم از این اتفاقا بیفته هم فراموشتون نمی کنم. واقعا هیچ وقت فراموشتون نمی کنم. و می خوام همتون بدونین که در تمام طول زندگیم جایی گرمتر از آغوشتون، چیزی دردناکتر از اشکاتون و هیچ چیزی به داغی بوسه هاتون نصیبم نمیشه. قسم میخورم. مهسا. ک آناهیتا آنیتا مارال غزال مهسا. ص رضوان مریم مهشید ثمر سپیده نگین الهام زهرا ستایش یاسمن نسترن ریحانه الهه زینب مهسا. ف روشنک همتون رو دوست دارم و هرگز هرگز هرگز فراموشتون نمی کنم.
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:3 توسط علاف کبیر
|
|
||
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 16:1 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
به گزارش خبرگزاری علاف اند بروبکس نیوز، صبح امروز در حالی که دانش آموزان بسیار خوب کلاس سه ی یک(1) در حال بازگشت از موزه ی طبیعی(یا یه همچین چیزی) به مدرسه بودند، در طی جرقات ناگهانی مخچه ی مالاریا، ناشی از AAAAAAAAAAAAAAAAA زدگی زیاد وی تحت تاثیر حضور علاف کبیر، او شروع به درفشانی نمود و گفت: "ما باید از مسئولین گرانقدر(2) مدرسه تقاضا کنیم تا ما را به اردوهای خارج از استان یعنی به تهران برده، مقدرات تفریح ما را فراهم سازند." او همچنین در پی زمزمات تایید دانش آموزان افزود:"ما هیچ وقت ازشون نخواستیم پس اونا ما رو نبردن، حالا ما می خواهیم و اونا ما رو میبرن!"(3) به این تربیت هنگام بازگشت به بهشت گمشده(4) او ورقی کاغذ برداشت و گفت:"کی نگارشش خوب هسته؟!" پس از تلاسهای فراوان دو تن از نگارشنده ترین دانش آموزان کلاس گاوطلب این امر خطیر شدند. این دوتن کسی نبودند جز: علاف کبیر و 4چشمی! بالاخره در پی درفشانی های فراوان و زحمات بی وقفه و ریزش عرق جبینهای متمادی، متن زیر آماده گردیده دونده شد: بسمه تعالی با عرض سلام و خسته نباشید خدمت مشاوران اسکول. ما بچه های خوب و مهربان و درسخوان و تودلـبرو و نازنین و دلبر و دل آرا و خوشگل و آرام و ...ی کلاس سوم یک، از شما خواهشمندیم ما را به اردوهای خارج پیتی(5) و در پیتی(منظور تهران است) برده تا ما بتوانیم بیشتر کرم بریزیم. با تشکر
سپس گروهی مشغول پاکنویسندگی گشته، و مالاریا نیز برای تحقیقات بیشتر به خارج از کلاس مراجعت فرمود. دقایقی چند کم بعد: مالاریا با عصبانیت وارد کلاش گشته شد و در حالی که سعی در پاره نمودن نامه ی شکواییه داشت می نمود، داد زد: "ننویسین آقا! ننویسین! می گن اردوهای خارج پیتی واسه دخترا ممنوعه!" در این لحظه تمامی دانش آموزان اعم از خرخون و مورخون و نخون، آه از نهاد خود برآورده و به قول اچ آی وی که بعضا در این مورد دچار اشتباه شده و احساسات را با چیز هوا دار دیگری می اشتباهد، مملو از احساسات ناب خشمگینانه بزن بکش شدند. اما شوشینک مثل همیشه با شجاعت و درایت شروع به درفشانی نمود و سعید(6) تا با توجیه ما اندکی از فشار روحی روانی و یه چیز دیگه ایمون کم کند: شوشینک: ببینید بچه ها، اولا دخترا رو نمی برن چون...... بچه ها: شوشینک: و در ادامه چون ممکنه دخترا تو پاساژا ول بشن! بچه ها: هووووووووووووو! مگه ما پاساژ ندیده ایم؟ مگه پیت خودمون پاساژ نداره؟ شوشینک: داره؟ بچه ها: شوشینک: به هر حال! دلیل دیگش اینه که اگه به دخترا چیزی بگن دوتا حالت بیشتر نداره: یا تیریپ گریه زاری میان یا تیریپ بیل رو بکش! بچه ها: در این حیص و بیص مالاریا با علاف کبیر مشغول مصاحبه گشته کرده بود: علاف کبیر: مالاریا، به نظرت پشت اجازه ندادن به ما در مورد رفتن به درپیت، توطئه ای مخوف در کاره برای باز نشدن چشم و گوش ما؟ مالاریا: البته! همه ی اینا توطئه س! ای ایران! ای مرز پرگهر! علاف کبیر: به نظرت دلیل اصلیشون برای این کار نائومی AAAAAAAAAAAAAAAAA چیه؟ مالاریا: به نظر من پشت اجازه ندادن به ما در مورد رفتن به درپیت، توطئه ای مخوف در کاره برای باز نشدن چشم و گوش ما! علاف کبیر: درود بر شما! مالاریا: دردومن هم بر شما! علاف کبیر: نظرت در مورد پسر محسن رضایی که دنبالشن چیه؟ مالاریا: ها؟ علاف کبیر: پسر محسن رضایی! همون که تو وی..................(سانسور)....................... پس از آن مالاریا مصاحبه را قطع نموده، شروع به امضا گرفتن از بچه ها پرداخته شد. من به عنوان علاف کبیر اولین کسی بودم که این شکواییه را امضا نموده و به خود می بالم. پس از درج 23 امضا به تعداد کل دانش آموزان کلاس، این شکواییه راهی صندوق مکاتبه با مشاوران اسکول گردید. باید دید آیا این شورش دسته جمعی نتیجه ای نیز در پی خواهد داشت؟ ما و همکارانمان به محض درج جواب این شورشنامه، شما را نیز مطلع خواهیم نمود. باتشکر.... پ/ن:
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 13:35 توسط علاف کبیر
|
|
||
|
|
|
|
|
معرفی معلم های تیزهوشان یا به زبان دیگر(متهم های . . .) (منظور معلم های راهنمایی هاست) متهم شماره ی 1 :(لرکی): جرم :گرفتن امتحان (از سوم های خیر ندیده)از کل دسسسسسستتتتتووووورررر دوم و استفاده ی بیش از حد مجاز از ((دقت داری میگم چی !!!!!!)) و همچنین عبارت غلط ((کلاستور!!!!!!!)) متهم شماره ی 2 : سعدی ملقب به حافظ(یه پل هم کنارش بذار): جرم خاصی مضمون پرونده نیست به جز اینکه بروبکس دانش آموز رو مچل (machal) کرده !!!(هر جلسه میگه می پرسم جلسه ی بعد حالا پشیمون میشه یا حال پرسیدن نداره یا . . .خدا داند!) متهم شماره ی 3 که 3/1 امسال از دستش راحته:(سابقه دار!؟!):تنگی ملقب به تنگسیریان: ابرو هاش کلی حرف برای گفتن داره(قابل توجه کسانی که از از این موهبت الهی فیض نبردن و ابرو های دلبر تنگی جون رو ندیدن:ابتدا 2 انگشت اشاره ی خود را به صورت عمود گرفته سپس کجوماوجشون کنید!!خوشکل شد !نه!؟؟خنگه هنوز نفهمیدی چی درست شد؟!ابروهای تنگی دیگه!منظورم تنگسیریان جووووووووووووون) متهم شماره ی 4 :شکری یا همون تشکریان خودمون!: والا من که مورد خاصی نمی بینم!احتمالا جز شریک جرماست تا متهم(بی ربط بود می دونم) !!!(از خوانندگان محترمی که توانستند مجرم مورد نظر را شناسایی کنند سریعا با ما تماس بگیرند.شماره ی ما: دو تا 2 بقیشو بدو!!!!!!!!!!!!!!!!!!) متهم شماره ی 5 :ناشناس!!!تحت تعقیب!جایزه:100 تومن(دیوونه!خوشحال نشو.100 تا تک تومنی) مشخصات: بازیگر فیلم دیو و دلبر (در نقش دیو!) ((می دونم که ویژگی های بالا رو همه ی معلم ها دارن .خوب شانسی جواب بدین چون یه لحظه فکر کردن یک عمر پشیمانیست(نقل قول از شفتالو انیشتین!!!) |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 20:5 توسط شفتالو
|
|
||
|
|
|
|
|
*غصه ی پر قصه* بزغاله: من سهم الارث نمی خوام!
3 ثانیه بعد:
مصاحبه از: علاف کبیر پ/ن: 1: منظور بچه اینه که شریک الارث پیدا کنه! یعنی یکی بیاد تو ارثش مجبور شه باش شریک شه! گرفتی چی شد؟ به نظر من که عمرا عمرا عمرا (با تو نیستم) 2: ملت بیاین نظر بدین خب نصف این نظر خصوصیایی که واسه من میدین تقسیم کنین بین بقیه بچه ها ثواب داره ماه محرمی. 3: بله دوستان اشاره می کنن کرم بیخود نریز ماه رمضونه. 4: با تشکر! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 23:11 توسط علاف کبیر
|
|
||
|
|
|
|
|
با سلام! اینجا ایران است. ستاد خبرگزاری علاف و بروبکس نیوز! و اینک اخبار امروز ما متعلق به بازدید از نمایشگاه قرآن و عترت واقع در بلوار شهید فهمیده اهواز... پریروز به بچه های خوب و خوشگل و دلبر و... کلاسمون رضایت نامه دادن تا ما هم عین بچه های خوب و خوشگل و دلبر و... امضاش کنیم تا بریم نمایشگاه! ما هم چون می دونستیم کارت اینترنتاش مفته همون روز امضا کردیم و گذاشتیم توی کیفمون. و اما... سر زنگ فارسی بود. دبیر دستور جمع کردن رضایت نامه ها را داد. مبصر کلاس ملقب به «الی» رضایت نامه ها را جمع ساخت. در این بین... علاف: 4چشمی من رضایت نامه ندارم! 4چشمی: خنگول! به طاعون بگو! علاف: طاعون! من رضایت نامه ندارم! و این معضل نیز به دست چلاق طاعون برطرف گردید و بچه های خفن کلاسمون به سوی سرویس ها روان شدیم (خیلی نگران نباشید اینا از اثرات ادبیاته!) در بین راه بچه ها کمی از استعدادهاشون رو درخشان کردن: یه توپ دارم قل قلیه! تپل موپولو فلفلیه... خلاصه با هر بدبختی بود به نمایشگاه رسیدیم و اونجا خاله طاعون ملقب به خاله فاطی رو دیدیم و کلی سلام و احوال پرسی کردیم. سپس دور از چشم معلم ها سریعا به طبقه بالا محل فروش کارت اینترنت های مفتی (10 ساعته 1400 تومان) رفتیم. از بخت بد اون جا پسرکی جوان و سوسول مسلک در این بین من و علاف با بقیه مصاحبه ساختیم: - می بینم که دارید پول خورد می کنید. هدفتون از این کار چیه؟ - هیچی. - چرا هیچی؟ - پس چندتا؟ - هیچی! - استقبال از این جا چطوره؟ - عالی بود! - هدفتون از راه رفتن چیه؟ - می خوام واسه داداشم کتاب بخرم. - برو اون جا زیبای خفته داره! - احمق داداشم پسره! - به نظرتون عرضه کارت اینترنت چجور بود؟ - مفت بود! - برو بابا! دیوونه! - باحاله! - چرا آهنگ پخش می کنی تو تالار؟ - کرم دارم! - هدفت از خرید کتاب چیه؟ - شما اول بگو هدف چیه؟ - خانوم من خبرنگارم شما بگو! - تو بگو تا منم بگم - اصلا نمی خواد بگی برو! - نه می خوام بگم - خب بگو! - چی بگم؟ - یه چیزی بگو! - خانم بفرما اون ور. در این این هنگام صدای جیغ طاعون با فرکانس 123254 هرتز در سالن پیچید: - بچه ها دستش خورد به شیشه ! همه عطر ریخت بیرون! - طاعون تو هنوز اون جایی؟ - آره بابا! دارم با این کل می سازم! - راحت باش بساز! گلشن این چن تاست؟ - دو تا! ولی عینکم گم شده هیچ جارو نمی بینم! بالاخره به طبقه پایین مراجعت نمودیم و دیدیم که یه آقایی داره رو پارچه سبز با نخ طلایی یه کاری می کنه. ولی چه کاریش رو دیگه نمی دونم! خلاصه داشتیم اینو نظاره می کردیم که کسی گفت: - مقنعه هاتون رو درست کنید دارن فیلم می گیرن! من فکر کردم همون پسر جوونه س که یه دوربین دستشه داره عکس می گیره ولی دیدم عارفی 50 و چند ساله س که داره فیلم می گیره (صبح بخیر!) دیگه داشتیم می رفتیم که آقایی گفت: - از این جا نمی شه برید! برین طبقه بالا! حالا با هر بد بختی بود از سالن اومدیم بیرونو رفتیم مدرسه!... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386ساعت 14:22 توسط 4چشمی
|
|
||
|
|
|
|
|
Yeah!It's me, BIG allaf! I'm here…come on! جو انگلیسی بد همه مان را گرفته...این دبیر جدید که گویا چوبکی(!) نام دارد به شدت اینگیلیش فک می زند، ما فینگیلیش یادداشت برمی داریم...هییییع....روزگاری شده است...زمانی بود که زمان خوبی بود...یادش به خیر! اما زمانه با ما بد تا نمی کند. کلا تا کردن در مرامش نیست، می پیچاند بدجور. یکی نیست بیاید بگوید:roozegar, don't twist baba! اما ما که زیر بار این پیچشها نمی رویم. ما مو می بینیم و شما پیچش مو. ما کلا با شما توفیر داریم. ما اتحاد و انسجاممون کف دستمونه. یکی که تو کلاسمون یه کاری انجام بده در عرض ای جیک ثانیه خز میشه اون کار...جون مهساک که می خوام دنیاش نباشه، خب نباشه به ما چه. ما که هستیم! ما علافانیم! ملکه های صحنه ها!اهم...فکر بد نکنین منظورم ملکه های وبلاگها بود... آمده ایم تا بترکونیم، آمده ایم تا بخزانیم و نیز آمده ایم تا بیاییم...ما کلا اینجوری هستیم دیگه. هیچیمون سر حساب کتاب نیست. حالا من هی می گم نره، تو می گی بره! ...و اینک من، علاف کبیر، بازگشته ام تا جمعی از دوستان علاف نمکی خویش را گردالو کنم تا با هم بترکانیم و بخزانیم و ...بیاییم! هوووووووووو! حواست باشه ها! من مدیر وبلاگم، سرعلاف، علاف کبیر! با من شاخ نشی میدم مهساک داغونت کنه. در سطح من نیستی جوجه! اوشولو! من الان مدیر شدم! با من صحبت نکن! ایشششششش.. ...و آن گاه که غرور گریبانمان را گرفت، بدو گفتیم ولم کن تا ولت کنم. نکرد، گفتیم بچرخ تا بچرخیم...و اینگونه به شرو ور گوییها ادامه دادیم تا از آسمان برایمان قانون پاک به زمین آمد...دمش گرم! ____________________ قوانین:
منتظرمان باشید...ما از سرکار گذاشتن شما می حالیم! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 14:47 توسط علاف کبیر
|
|
||